#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_179
خنده بر صبح دارد موی چون کافور ما...
با این جواب چفت دهنم کاملا بسته شد....دستامو بالا اوردم و گردنمو کج کردم....
ـ همین جا اعلام میکنم من جلوی شما کم اوردم...تسلیم....
حاج بابا سری تکون داد و مشتی از برگه ها رو به سمتم گرفت...
ـ بیا دخترم...خند هات برقرار باشه همیشه...
ـ مرسی....
صدای باز شدن درو بعدش وارد شدن ماشین سرگرد خبر از اومدنش میداد...
لحظات خوب و خوشم درست زمانی شکل میگرفت رو به پایان میرسید که وقت اومدن اقا میشد...!
نفس حسرت باری کشیدم که از چشم هر دو عزیز شده های این روزام دور نموند....
حاج مامان لبخندی زد و گفت:
ـ اونقدرها هم بد خلق نیست...لم داره....
تغییر حالت دادم و چهار زانو نشستم..نفسم رو محکم فوت کردم بیرون...
ـ بله...بر منکرش لعنت...!
حاج بابا هم بی جواب نذاشت حرفم رو ...
ـ پیش باد دخترم....
و من اون لحظه حس شادی رو قطار قطار زیر پوستم حس کردم....
ـ حاجی...
صدای اعتراض حاج مامان سر خوشیه منو بیشتر کرد...
ـ دمت گرم حاج بابا..
خنده ی حاج باب؛ا منو حاج مامانه مثلا دلگیر رو هم خندوند....
ـ سلام حاج بابا...
گلومو صاف کردم و نگاهم رو هل دادم سمت مردک همیشه اخمو و جدیه تازه وارد....لم اینرو کسی عمرا بدونه....!
romangram.com | @romangram_com