#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_176

ـ جغجغه بودن خیلی بهت میاد....

چشم هامو بستم....و صداش دوباره مهمون گوشام شد....

ـ و چقدر برادرت با مهارت این لقب رو برات انتخاب کرده....!

دوست داشتم سهراب رو همی جا داشته باشمو و ا سقف این ااق حلقه اویزش کنم....!

گفتم این مردک با اون چلچلراغهای روشن شده توی چشمامش برام دست میگیره....!

فکم رو منقبض کردم....حرف زدن با این مردک بی فایده بود.....نه من گاو نر بودم و نه حتی مرد کهنی وجودداشت تا حریفش بشه........!دز لجبازیش ..دز غرورش و صد البته دز غد و یکدنده بودنش زیادی از من بالاتر بود....!

چشمام رو باز کردم...چند ثانیه بهش چشم دوختم....

تابلو بود منتظر بود تا جیغ جیغ کنم و امضا بزنم پای عقایدش....اما من دیگه واقعا توان کل کل نداشتم.....! الان دیگه نداشتم.....!

بی حرف برگشتم و راه خروج از اتاق رو رفتم...به درگاه در که رسیدم صداش رو شنیدم....

ـ ام پی تری پلیر رو میتونم در اختیارتون قرار بدم...اگر میونه ای با کتاب خونده دارین کتابخونه ی حاج بابا میتونه براتون جالب باشه...حاج مامان و بقیه هم میتونن هم صحبت های خوبی باشن الته اگر خودتون مایل باشین....

و من فهمیدم که این مردک علی رغم غرق شدن در سکوتش اما علاقه ای به موندن در سکوت نداره....!

راهمو ادامه دادمو رفتم توی واحدکم.....!

چهار روز میگذره و من کم کم به این بودن ها و تفاوت ها عادت کردم...عادت که نه یه جورایی زدم به در بی خیالی و ندیدن و نفهمیدن...!این جوری راحت تر و ساده تر میگذشت...!

هم صحبتی با زنی که گفته حاج مامان صداش کنم و گاهی هم پیرمرد عبا پوش رو حاج بابا باید صداش کنم ؛ یه چیز جدیدی رو تو وجودم زنده کرده......!یه س غریبه ولی اشنایی که قدیمی هم هست....!

یه نیروی قوی مثل همون میدان های مغناطیسی که توی فیزیک دبیرستان میخوندم منو به سمت این دو موجود میکشوند....

دوست دارم بیشتر در رفت و امدشون باشم.....تو مسیر نگاهشون....تو کلمات بیرون اومده از دهانشون....!

سعی میکنم وقتایی برم که این تفاوتها و تناقض ها در اوج نباشه....وقتایی که فقط زمان حرف زدن و خوردن و خوش گذروندن باشه.....!

امروز موهامو کلا فر کردم.... یه بلوز شلوار ست زرد رنگ پوشیدم...هوای دم غروب بهاری خوب بود جون میداد بری توی حیاط و از این نیم چه هوای سالم لذت ببری....!

حاج مامان توی اشپزخونه مشغول بود....

ـ کمک نمیخواین؟....

یه لحظه فکر کردم...اصلا کاری بلد نبودم که تعارف زدم.....من مصداق همون مثله قدیمیم که میگه مرا به خیر تو امید نیست ؛ دیگر شر مرسان....

بی خیال خجالت و شرمزدگی شدم و زودی جملمو پس گرفتم


romangram.com | @romangram_com