#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_169
ـ خواهش میکنم..نوش جونتون...
و مردک اخمو تمام این مدت سرش پایین بود و اخم جز جدانشدنی صورتش محسوب میشد...!
روی مبل ولو شدم..شهبد ایستاده نگاهی به خونه انداخت ؛ سهراب کت بهاره اش رو دراورد...
ـ خب بنال ببینم چجوری ما و خودتو انداختی توی هچل؟
منم بی چون وچرا از تمامیه اتفاقات ؛ از تمامیه رفهایی که زدم و شنیدم ؛ گفتم....از کارهای رص دراور مردک اخمو....از دوست داشتنی شده های جدیدم.....از حاج مامان و حاج بابا گفتن های جدیدم...از همه چیز....!
ـ خیلی بی شرفی غوغا...د آخه مشنگ این سرگرده کجاش به بیشعوری میکشه؟ نزدیک بود جوون مرگ شم...!
خندم رو جمع کردم...
ـ خیلی هم بهش میاد...دو روزه یه لنگ پا التماسش میکنم تا بزاره باهات حرف بزنم ولی انگار با دیوار چین حرف میزدم...!
ـ برعکس مرد عاقلیه...بهترین نیرو تو سازمان اطلاعاته...این جور که ازش شنیدم حرفش زیادی برو داره و صاحب ابهتیه...!
شهبد که نخ سیگارشو روشن میکرد این حرفا رو میگفت....و سهراب هم دنبالش اومد...
ـ وقتی با منم صحبت میکرد فهمیده ادم پخته و کار درستیه... ولی زیادی خشن و سرده...من ادم عادی و و ولا برم داشته بود موقع حرف زدن باهاش...خدا به داد متهم های زیر دستش برسه...
خوشم میاد که سریع مردک اخمو خودشو به همه نشون میده و میشناسونه....!
شهبد کنار نشست...
و سهراب همروی مبا تک نفره ی کنارمون...!
ـ حالا اون مردک اخمو رو ول کنین...بگین من چیکار کنم با این اوضاع؟!
سهراب جدی شد....سهراب همیشه خندون و دلقک من وقتی جدی میشد باید بی برو برگرد تابعش میشدی....
ـ ببین غوغا...میدونم از زمین تا اسمون با این خانواده فاصله داری...میدونم به مرز تحملت که برسه کله شق میشی و غلطای زیادی میکنی..ولی هر کاری که میکنی ..هر غلطی میخوای انجام بدی حق فرار رو نداری...حق پیچوندن نداری...یه غلطی کردی که الان جونت در خطره...جونتم شوخی بردار نیست..میفهمی چی میگم؟...
بی حرف سرمو تکون دادم....
چند تا تقه به در خورد و بعد با باز کردن در توسط سهراب مردک اخم ظاهر شد..!
ظرف میوه رو روی میز گذاشت و از اشپزخونه چند تا بشقاب و کارد هم اورد...
ـ ممنون جناب سرگرد...
نشست روی مبل و خیلی جدی گفت:
romangram.com | @romangram_com