#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_167
ـوای...
نمیدونم اما یه چیزی درونم بهم گفت زودتر از اغوش شهبد بیام بیرون...انگار اون یه تیکه از وجودم دوست نداشت این صحنه رو حاج بابای دوست داشتنی ببینه....یه تیکه از وجودم که تازگیا زیادی هشدار میداد...و من از خجالت یا رودربایسی در مقابل این خانواده حرف گوش کنش شده بودم.....!
شهبد با این حرکت سریعم کمی جا خورد و موشکافانه یکی از ابروهاشو داد بالا....!
سوالی نگام کرد و من چشم بستم تا بعدا تشریح بدم اوضاع این روزام رو....!
ـ ممنونم حاج اقا....
از پله ها پایین اومد و به سمت سهراب رفت و باهاش دست داد...
ـ تعارف نکن شما هم مثل پسرم....
شهبد هم جلو رفت و من توی این جمع دنبال یک عدد مردک اخمو بودم...!
نه سهراب و نه شهبد روی رد کردن دعوت از مرد عبا پوش رو نداشتن....باهم وارد خونه شدیم....دیگه احساس غریبگی نمیکردم...دیگه حس متفاوت بودن اذیتم نمیکرد....
بی توجه به جمع خانوادیگیه اونها وسط سهراب و شهبد نشستم.... تصلا کسی رو جز اونا نمیدیدم....صدایی جز صدای اونا نمی شنیدم.....
من بی این دوتا موجود عزیز کرده قطعا میمردم....نفسام به بودنشون بنده...!
ـ میگم تو با این سرو وضع احیانا با اینا به مشکل برنخوردی؟....
سهراب بود که اروم حرف میزد....
منم اروم جوابشو دادم....
ـ نه...تقریبا خانواده ی با شعورین...فقط بی شعورشون یه ذره روی اعصابمه...!
سهراب سوالی نگام کرد...
ـ کیو میگی؟....کدومشونه...؟
نگاهی به سهراب کردم داشت اب میخورد و همزمان مردک اخمو هم وارد پذیرایی شد...
ـ بیا...اومد....
یهویی اب توی گلوی سهراب پرید...وحشتناک به سرفه افتاد....
ـ سهراب...سهراب....
شهبد بلند شدو محکم زد ه پشتش....صورت سفیدش قرمز شده بود و نفسای من بود که داشت به یغما میرفت....!
romangram.com | @romangram_com