#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_165
خواست از پذیرایی بیرون بره که با صدای حاج بابا متوقف شد...
ـ کجا؟...سفره پهنه..
نفسی تازه کرد و با لحن خشک جدیش اما کمی توش شیطنت رو میشد س کرد گفت:
ـ اجازه بدین اول اون طوطیه لحباز رو که از صبح وظیفه ی قدم زدن روی اعصاب خرابم رو به عهده گرفته به وصال برادرش برسونم بعد خدمت میرسم....!
جانم؟....
این الان چی گفت؟
طوطیه لجباز...؟ طوطی؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی این مردک اخمو به من گفت طوطیه لجباز؟......واقعا با من بود....؟
حاج بابا به خنده افتاد و بعد از چند ثانیه جمع منظور سرگرد خانو فهمید و منفجر شد.....
قیافش معلوم بود مات مونده...!
حقم داره...!
بی سروصدا در حالیکه از شادی داشتم ذوق مرگ میشدم از جام بلند شدم...
به محض ایستادنم چشماش منو رصد کرد....بی حرف سفره رو دور زدم و به در پذیرایی؛ جایی که الا اون یستاده بود رسیدم....
و اون هنوز خیره به من بود...بی پروا...!
اصلا فکرشم نمیکرد منو توی جمع خانوادگیش ببینه...و اما من حس کردم به جبران تمام عذابهایی که منو داد ؛این ضایع شدن میچربید...!
بعد از چند ثانیه به خودش اومد و توی لاک اخمو بودنش و صد البته جدی بودنش فرو رفت...
نگاهی به سر تا پام انداخت...راضی نبود اما برای مراعات کردن خوب بود...!
کمی از در فاصله گرفت تا بتونم رد شم...
خودمو با شوق با حیاط رسوندم...از پشت هم میتونستم هیکل برادر عزیز کردمو تشخیص بدم....
نمیدونم چطوری اما سمتش پرواز کردم....
ـ سهراب...
برگشت و من مثل سیمان چسبیده به دیار بهش چسبیدم....آخ دلتنگی بدترین اتفاق دنیاست.....
انگار فشار دادن همدیگه رابطه ی مستقیمی با دلتنگ شدنمون داشت....
romangram.com | @romangram_com