#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_158

بلند شدمو با سرعت خودمو به در رسودم...دستم روی دستگیره در گذاشتم تا خواستم بکشمش یه حسی توی وجودم جریان گرفت....

مردم ازاری توی وجودم نبود...اما درونم هنوز خیلی راغب حرص خوردن این مردک اخمو بود...

دست دراز کردم و گیره ی موهامو باز کردم...ابشار موهام روی شونه های برهنم ریخت و سفیدیشونو محو کرد...!

گیره رو پشتم قایم کردم و دستگیره رو کشیدم پایین....

با باز شدن در تصور منت کشیدن مردک اخمو دود شد و رفت هوا..!

خیال خام بود تصوراتم.....

همان دختر دیشبی..خواهرش....اسمش چی بود/؟...یادم نمیاد...

منتظر منو نگاه میکرد....

ـ سلام...اومدم بگم ناهار امادس...بفرمایید تا از دهن نیوفتاده....

ـ ممنونم...نمیخورم....

ـ اما حاج مامان گفتن که...

سرد و جدی گفتم:

ـ گفتم که سیرم....

ساکت شد...حرفی نداشت بزنه...کمی این پا و اون پا کرد و در نهایت رفت...!

در و بستم...با شکم گرسنه اما قابل تحمل به سمت حمام رفتم....

بعد از خشک کردن موهام چمدونو رو روی تخت خالیه اتاق خالی کردم....لباسهام برای این مردمان اصلا مناسب نبود....!

شانه ای بالا انداختم..همینه که هست...!شلوار راسته ی سبز رنگی با یک تیشرت سفید رنگ که روش سنجاقک سبز رنگی با اکلیل نقاشی شده بود رو پوشیدم....

موهام رو دم اسبی محکم بالای سرم بستم و دنباله ی بلندشو بافتم و انتهاش با کش نازک سبز بستم....

به مژه های پر پشتم کمی ریمل زدم تا چشمام وحشی تر از قبل خودنمایی کنن...!

رژ صورتی رنگی رو هم با دست و دلبازی مهمون لبام کردم و صد البته عطر محبوبم رو روم خالی کردم....!

دمپایی های بند انگشتی رو دم دستشور شستم و بعد پام کردم...

رفتم توی اشپزخونه و توی کابینت ها رو دید زدم...جعبه ی بیسکوییت رو توی یکی از کابینتای طبقه ی بالا پیدا کردم...


romangram.com | @romangram_com