#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_152
خودمو کشیدم روی قالیه وسط پذیرایی و مثل جنین چمبره زدم روش....
تنها و بی کس...!
هیچ وقت مثل الان تنهایی رو حس نکرده بودم...پاهامو توی شکمم بیشتر جمع کردم و سرمو نزدیک پاهام بردم...
چشمامو بستم وکاری به قار و قور شکمم نداشتم....گشنگی می ارزید به باید شنیدن...!
******
" یاسر"
خدایا صبر...خدایا شکیبایی رو ازت میخوام....!
این همه خیرگی ...این همه افسار گریختگی و یکجا باهم ندیده بودم....
این دختر با تمام دخترهایی مه در تمام عمرم دیده بودم لجباز تر و غذ تر و سرکش تر بود...
دستای مشت شدم نشان از خراب بودن حال دورنم داشت...میدونستم عاقبت کارو.... میدونستم و گوشی برای شنیدنش پیدا نکردم...
برگشتم....حاج بابا و بقیه نگاهشون هنوز میخکوب راه پله بود...میخکوب جسارت دختری که با بغض مردانه فریاد میزد و خودش رو معرفی میکرد...!
نفس عمیقی کشیدم...بی شک موندنم الان دو نتیجه بیشتر همراه نداشت : یا کار دست خودم میدادم یا دست اون افسار گریخته ی واحد بالا...!
بی حرف راه حیاط رو در پیش گرفتم..کاش مجرم بود..کاش متهم بود تا میتونستم بی توجه به جنسیتش حالیش کنم سر یاسر داد زدن چه عواقبی داره....
میخکوب کف فیروزه ای رنگ حوض شدمو حرکت اب رو که مدیون نسیم بود تماشا کردم....
این قصه سر دراز دارد...
سری پر از دغدغه و داد و فریاد.....
بدبختیه من یکی دوتا نبود...مسئولیتش رو کاملا به من واگزار کرده بودند و حتی نمیتونستم یه دقیقه تنهاش بزارم....یه مراقب 24 ساعته...!
گردنم از رفی که بهش فکر کردم ؛ گرفت!...
با دست چپم افتادم به جونش...مردونه گرفته بود...!
با یه دختر سرکش چیکار کنم؟....
با یه لجباز مغرور....
به یه بی....
romangram.com | @romangram_com