#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_149

ـاز قیافش معلومه که از اون دختراییه که کم اوردن رو هیچ وقت تجربه نکرده...یه پا مرده برای خودش...مغروره و لجبازه...دو تا غد و مغرور یه جا یعنی جنگ جهانیه سوم...با تلفات بیشتر...!

ـ پس دعا کن بخیر بگذره...

ـ ان شالله...

سفره ی شام رو چیده بودن..

سفره ی شام چیده شده بود...

چه با مهمان و چه بی مهمان سفره های غذای حاج مامان رنگی بود و اشتها برانگیز...!

وارد اتاقم شدم که مجبور بودم دوباره برگردم توش...! اتاقی که بعد از هشت سال دوباره پا توش میزاشتم.....

کت و شلوارم رو دراوردم و یک شلوار ورزشی راحت خاکستری رنگ پوشیدم. با یه تیشرت استین کوتاه خاکی رنگ..!

از اتاق بیرون اومدم و کنار حاج بابا جا گرفتم....تا خواستم بشقاب اج بابا رو بگیرم ؛ مچ دستم اسیر دستای پیر اما قدرتمندش شد...!

ـ یاسر؟...

سر چرخوندم...

ـ بله حاج بابا؟...

کمی نگاهم کرد...چشمام قفل چشماش شد...بی حرف....!

صدای شاکی و دلگیر حاج مامان ؛ ناقوس خطر رو به صدا در اورد.....!

ـ مادر مهموت رو نمیاری سر سفره؟....

از بی حواسیه خودم شاکی شدم...یعنی با گذشت دو ساعت کلا فراموشش کرده بودم..؟!

شرمنده به چشمای حاج بابا نگاه کردم...

بی حرف بلند شدمو راه واحد بالا رو در پیش گرفتم...

پشت در که رسیدم ؛ در زدم...!

*******

"غوغا"

با صدای زدن در چشمامو باز کردم..


romangram.com | @romangram_com