#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_127
بعد از چند ثانیه دستش مشت شد و سرش اومد بالا..
چشماش چشمام رو نشونه گرفت و نفسهام رو برید...!
- میدونم حیرونید...میدونم که سرگردونو مبهوت موندین وسط اوضاعی که هنوز توش پر از علامته سواله...سربته ولی کامل میگم....
چند ثانیه سکوت کرد و من آرزو کردم از موضع خیرگیش بگذره....
- اونقدر هوشت بالاست که حساسیت و خطر رو از بین حرفام مثل مو بکشی بیرون. مقامات بالا با توجه به اینکه از طلاعاتی که فهمیدی سو استفاده نکردی و هدفت مخرب و مشکل ساز نبوده از کارت چشم پوشی کردن و دادن برنامه به ما تاوان کارهات منظور شد...اما الا خود شما مهم هستین....با اطلاعاتی که میدونید و برنامه نویس cancer هم هستین برای خیلی ها با ارزش شدین و دست یابی به شما میتونه به ضرر امنیت ملی باشه...باید یه مدتی دور از همه بمونید....زیر نظر ما و تحت پوشش و حفاظت ما....تا هم جانتون در امان باشه و هم اطلاعات ما لو نره...
و ته این سخنرانی که تمامش پر از من بود و احمقانه های من و خطر جون من و اطلاعات محرمانه ای که باز هم من باعث لو رفتنش میشدم.؛ ترس و تنهایی عایدم شد...
بی حرف و بدون هیچ عکس العملی به سمت اتاق رفتم..
از کنارش که رد شدم دستش رو جلوم آورد و گردنبند رو آویزون جلوی صورتم گرفت....
نگاهم به حرکت آونگ گونه ی گردنبند رفت....
چقدر شبیه این روزای منه...
گیج و سردرگم.....
بدون اینکه به مرد خیره شده و نگاه فوق العاده سنگینش اهمییتی بدم ؛ دستم رو بالا اوردم و گردنبند رو گرفتم و سمت اتاق سرریز شدم.....
تصمیمم رو گرفته بودم.....اونقدر هم بزرگ شده بودم که توی این مورد خاص لجبازی و بچه بازی در نیارم....
زندگی و جونم بحثی نبود که بخوام خودسرانه کاری انجام بدم....
باز کردن کدها و تشریح برنامه چند ساعتی طول کشید و من فارغ از و آینده و بازی های سراسر صبر طلب سرنوشت ؛ فقط تشریح کردم....
***
"یاسر"
انگشت شصت و اشارم رو روی نقطه ی آغازین استخوام بینی ام میگذارم و فاصله ی دو ابرو رو فشار میدهم.....
پلکاهم رو باز کردم و سرانگشتام رو به پایین هدایت میکنم...
هیچ جوره؛ همه رقمه حساب حرفای سرهنگ جفت و جور نمیشد...!
نفس عمیقی کشیدم تا حجم شش هام افزایش پیدا کنه و از صدقه سریشون کمی سلول خاکستری تو مغزم متولد شن....!
- خوب یاسر؛ تو چه پیشنهادی میدی؟
romangram.com | @romangram_com