#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_123

- آروم باش دخترم...

- نه....نه...

خواستم طرف در بدوم اما بازوم توی یه چیز سفت گیر افتاده بود...!

تقلا کردم..

نفسم دیگه رسما قطع شده بود....

چقدر سفت بود....

چقدر قوی بود این پنجه ها....

چقدر زور میطلبید از هم باز کردنشون....

- ولم کن...ولم کن....

- آروم بگیر....

سرمو با شدت تکون دادم....بیشتر تقلا کردم...اما این مرد صبوری بلد نبود..!

چنان دادی سرم کشید که هرچی جون و ترس توی بدنم بود پر کشید....

- با توام ...آروم بگیر....

یه دستم اسیر دستای قویش بود و دست آزادم روی بازوش...

هیچ عملی دست خود نبود...

ریختن اشکام به جای کم کردن وزنم ؛ سنگین ترم کرد....

نمی دونم با کدوم انرژی لبهام باز شدن و کمی هوا بلعیدم ...

زبونم رو به حرکت در آوردم.

اما جرات بالا بردن نگاهم و خیره شدن در چشمان سیاه و خشن مردک اخمو رو نداشتم....

- میخوام برگردم خونه...پیش برادر....

نفسی که از سر کلافگی کشید باعث شد بیشتر توی خودم جمع شم و سرم پایینتر بره..!

صدای سرهنگ رو ازپشت سرم شنیدم....


romangram.com | @romangram_com