#مانده_ام_جذبت_شوم_یا_دفعت_کنم_پارت_103
زانوهام رو خم کردم و به حالت نشسته روبروی زن فروشنده نشستم....
توی بساطش زلم و زیمبل های زیادی به چشم میخورد....
دست دراز کردم تا گردنبند رو گرفتم...قشنگ بود....ظریف و هنری....!
ـ سلیقت خوبه دختر جان....
نگاهم از گردنبند به سمت صاحب صدا رفت....
ـ ممنون....چنده؟
زن خندید وگردنبند رو از دستم کشید ..
ـ عجولی دختر جان...اول خوب ببین بعد دست کن توی جیبت...!
ـ بهم میفروشین؟
ـ خوب دیدیش؟
ـ بله...ازش خوشم اومده...!
بعد از چند ثانیه که نگاهش قفل چشمام بود....
گردنبند رو جلوی چشمام آورد و با یه حرکت ساده پلاک رو از وسط باز کرد...!
از کاری که کرد شوکه شدم....
ـ چرا این کارو کردین؟ اگه نمیخواستین....
ـ گفتم که عجولی دختر جان....!
دستمو گرفت و گردنبند رو کف دستم گذاشت.....
ـ ببینش...
این بار با دقت نگاه کردم....جالب بود....
فکر میکردم پلاک رو شکسته اما پلاک سالم بود و منتهی یه جای مخفی در دل پلاک پنهان بود...یه برش کوچک ..
ـ این چیه؟
ـ معلومه دختر جان....پلاکه...مثل همه ی پلاک های دیگه اما در دلش چیزی پنهان میشه...یه چیز ارزشمند....
romangram.com | @romangram_com