#من_یا_اون_پارت_215


-ایشالا که خوشبخت بشن... ببخشید من باید برم...

باهاش خداحافظی کردم و بعد از خداحافظی و تشکرکردن و تعارف با خانم رستگار منو مامان برگشتیم خونه. یکمی با متین صحبت کردم و گرفتم خوابیدم...

صبح با کلی ذوق از خواب بیدار شدم و زنگ زدم به آرایشگاهی که همیشه میرفتم پیشش و کارشو خیلی قبول داشتم. چون مشتری شون بودم و خوش حساب قبول کردن. وگرنه که خیلی سرشون شلوغ بود. همه چی اوکی بود دیگه... فقط میموند مهمونا که مامان ترتیبشون رو میداد. اسم لیندا و لادن رو هم نوشتم و دادم به مامان که اونا رو هم دعوت کنه. دو روز دیگه مراسم نامزدی مون بود!داشتم از پله میرفتم بالا که همینطوری یه شعر اومد تو ذهنم... ایول خیلی وقت بود شعر نگفته بودم! برای اینکه یادم نره بدو بدو از بقیه پله ها رفتم بالا که خوردم به ترنم!! صداش در اومد:

-اووووی چته رَدی؟؟!!! (رَدی یه چیزی فرا تر از دیوونه ست!!)

همونطور که تند تند شعرو با خودم تکرار میکردم که یادم نره گفتم:

-شعر اومده شعر اومده... برو کنار!

ترنم: اِ؟؟ پس بالاخره اومد! حالا چی چی اورده؟؟!!

-اه ترنم برو کنار الان یادم میره!!

ترنم: یعنی چی یادم میره؟؟ حافظه ای که اینطوری سریع یه چیزی ازش بپره که به درد لای جرز میخوره!!

هلش دادم کنار و بدو بدو رفتم توی اتاقم! صداشو شنیدم که گفت:

-من موندم تو با این مغز معیوب چه طوری رتبه 65 شدی تو کنکور؟؟

محلش ندادم و مشغول نوشتن شدم! حسابی توی شعر رفته بودم که گوشیم زنگ خورد! بدون اینکه هل بشم آروم از پشت میزم بلند شدم و رفتم سمت گوشیم و روشو نگاه کردم اما با دیدن اسم متین سریع جواب دادم!:

-الو؟


romangram.com | @romangram_com