#من_تو_او_دیگری_پارت_242
برانوش فلفل را جلویش گذاشت وگفت: جواب منو نمیدی؟
ارمیتا لقمه اش را فرو داد و گفت:دستپختت ...
برانوش متحکم گفت:ارمیتا ...
ارمیتا به او نگاه کرد و گفت:برات مهمه؟
برانوش: نباشه؟
ارمیتا م*س*تقیم به او زل زد وگفت: چرا باید باشه؟مگه طلاقش ندادی...؟
برانوش صندلی را تند عقب کشید و خواست از اشپزخانه بیرون برود که ارمیتا گفت: برانوش...
برانوش ایستاد.
ارمیتا مقابلش امد و گفت: کجا میری؟
برانوش:برم خونه ...
ارمیتا: خسته ای؟
برانوش:سرم داره میترکه ...
ارمیتا :یه پیشنهاد دارم ...
برانوش منتظر نگاهش کرد.
ارمیتا:بریم رو پشت بوم کاهو سکنجبین بخوریم؟
برانوش نگاه خسته ای به او کرد وارمیتا گفت: اون بالا حرفهای لادنم بهت میگم ... خوبه؟
برانوش:چرا همین جا نمیگی...
ارمیتا به شقیقه ی خودش ضربه ای با سر انگشت اشاره زد و گفت:میخوام به سرت باد بخوره.... اروم بشی...
برانوش:نیستم؟
ارمیتا:هستی؟
و لبخند نازی زد وبه اشپزخانه رفت تا بساط شام را درسینک بگذارد.
سبد محتوی کاهو ها را از یخچال دراورد ... کمی زیر اب سرد انها را گرفت تا کمی تر وتازه شوند ... شیشه ی سکنجبین هم بیرون اورد.. همه را در سینی گذاشت ورو به برانوش که بالای سر نگین ایستاده بود گفت: گریه کنه میشنویم... در وباز میذارم...
برانوش دستهایش را درجیب شلوارش فرو برد وپشت سر ارمیتا از خانه خارج شدند.
romangram.com | @romangram_com