#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_196
بهزاد : میگي چون عاشقمي !
نمي گم ! عاشقتم نیستم !
بهزاد: هستي
نیستم
بهزاد : هستي
نیستم
بهزاد : هستم
نیس .. ها ؟
زنجیري رو جلوم گرفت که از دوتا حلقه اويزون بود : با من ازدواج مي کني ؟
چند بار اروم پلک زدم تا چیزي که چند لحظه پیش شنیدم رو حلاجي کنم ... اون گفت .. گفت
.عاشقمه ... واي خدايااااااا
چي گفتي ؟
بهزاد لبخند دندون نمايي زد و گفت: گفتم باهام ازدواج مي کني ؟ خب زود باشه بله رو بگو
نه نه قبلش چي گفت ؟
بهزاد : گفتم عاشقمي
نه نه بعدش
بهزاد : گفتم هستي ؟
يه لوس بارش کردم و از ماشین پیاده شدم و جاده رو پیش گرفتم
بهزاد هم پشت سرم پیاده شد و شروع کرد به صدا کردن من : ترلان ؟ ... ترلان ؟ کجا میري صبر
کن بابا
برو به درک ! اصلا نمي خوام ببینمت ... عاشقتم نیستم ...منو دست میندازي حالا
خواستم سرعتمو سريعتر کنم که يهو دستم از پشت کشیده شد و برگشتنم مساوي شد با رفتن تو
اغوش بهزاد : من عاشقتم ديونه ! حالا چي ؟ با من زادواج مي کني ؟
***
05سال بعد :
آروين کجا موندي مامان ؟
آروين : مامان دارم کرواتمو میبندم میام ديگه
بدو ديگه دير شد دو ساعت ديگه مراسم شروع میشه ... ناسلامتي عروسي خواهرته ها
زنجیري دور گردنم قرار گرفت و پشتش صداي بهزاد اومد : داره اماده میشه ديگه عزيزم
romangram.com | @romangram_com