#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_177
فامیلي و اينا صدا نکني که تو کارم رو اسون تر کردي ماهان جان !
و شما دخترا ؟ سلامتون کو پس ؟ بزرگي کوچیکي گفتن مثلا ؟!
فکر کنم بهزاد به جاي اين که اين همه منو سفارش کنه بايد گندم جونو سفارش مي کرد
شیدا : سلام گندم جون ! منم شیدام از اشنايیتون خوشحالم
گندم جون : من بیشتر عزيزم و شما ؟ افتخار اشنايي رو به چه کسي دادم
منم لبخندي به اين همه اعتماد به نفس يه خانوم حدودا پنجاه سال زدم و گفتم : ترلان صدام
کنین گندم جون
سرهنگ مسیبي لبخندي زد و گفت : کلا خانوم ما يه ذره شوخ طبعه ديگه سعي کنین با هم کنار
بیاين مثل من که يه سي سالي هست دارم کنار میايم
گندم جون اخم تصنعي کرد و گفت : بله ؟ بله ؟ نشنیدم چي گفتي ؟
سرهنگ مسیبي : هیچي خانوم گفتم چقدر امروز زيبا شدين ! بهتره بريم تو ديگه
اول خودش حرکت و پشتش ماهان و بهزاد خواستیم ما هم حرکت کنیم که گندم جون مانعمون
شد و گفت : اقايون کجا تشريف میبرن ؟
سرهنگ و ماهان و بهزاد برگشتن سمتون و بهزاد گفت : مشکلي پیش اومده خانم مسیبي ؟
گندم جون : اولا خانوم مسیبي نه و گندم ! من خوشم نمیاد فامیلیه ( به سرهنگ مسیبي اشاره کرد
و ادامه داد ) اينو به من ببندين ! دما معلومه که مشکلیه از قديم گفتن لیدي ايز فرست ! دخترا
پشت من به صف دنبالم بیاين !
ماشالا ماشلا خدا ببخشه سرهنگ چي جوري اينو تحمل مي کنه واسه خودش ديکتاتوريه ها !
من و شیدا يه نگاه به هم کرديم و لبخندي از گیجي زديم و پشتش حرکت کرديم
به ورودي که رسیديم دو سه نفر از ادمايي که جلوي در بودن و لباس نظامي تنشون بود احترام
گذاشتن و ما رو به سمت تو راهنمايي کردن
جاي جالبي بود البته فضا خیلي رسمي بود .... يه سه ساعتي براي ما سخنراني کردن که اخرش
نوبت رسید به معارفه و تشکر
مجري : خب بالاخره رسیديم به موضوع اصلي گردهمايي امشب ... دعوت مي کنم از اعضاي
محترم تشريف بیارن بالاي سن براي تقدير و تشکر ... تشريف بیارن جناب سرهنگ سهراب
مسیبي
همه تشويق کردن و سرهنگ مسیبي از جاش بلند شد و بعد از کلي سلام علیک با کسايي که
کنارش بودن بالاي سن رفت و بهش يه لوح تقدير دادن
مجري : خواهشمنديم از شما که چند کلامي صحبت کنید و ما رو در جريان اين ماجرا بذارين ...
سرهنگ مسیبي لبخندي زد و گفت : با عرض سلام خدمت شما اقاي مجري مسئولین و همکاراي
romangram.com | @romangram_com