#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_175
شیدا : واي راست مي گي ؟
- اره بابا از ضايگي که قبلا بودي در اومدي
شیدا : اي درد بگیري من از دستت راحت شم دختره ي چشم سفید
- نه حالا جدا از شوخي خیلي قشنگ شدي ا... چادر بهت خیلي میادا !
شیدا لبخندي موقر زد و چیزي نگفت که باعث شد دهن من يه دومتري باز بمونه !
ماهان : بفرما شیدا خانم ! از زماني که سوار شدي صد بار بهت گفتما ! مگر اينکه تو حرفاي ترلان
رو جدي بگیري !
بهزاد : بیاين بريم بابا دير شد ! عجب اسیري شديما ! يه چادر سر کردين دارين پدر ما در میارين
! اون از نق زدن هاي ترلان تو خونه اينم از شیدا !
- خب حالا بريم ! تو که بدتري خودت !
سوار ماشین شديم و سمت محل برگذاري مراسم حرکت کرديم
بهزاد : ببین ترلان باز سفارش نکنم ...
واي خدا باز من با بهزاد سوار ماشین شدم اين سفارشاتش شروع شد
با حرصي که تو لحنمم اشکار بود گفتم : بـــــــــــــــــــله ! بفرمايید !
بهزاد : بیخود جیغ جیغ نمي نین سر به سر همم نمیذارين هر کي هر چي گفت ترجیحا لبخند
تحويل میدي و خیلي حرف نیمزني
- اه باشه بابا روزي هزار بار میگه
بهزاد : هزار بار میگم اينطوري هستي نگم چي جوري میشي درضمن ...
با زنگ خوردن تلفنش حرفشو قطع کرد و تماس رو وصل کرد
بهزاد : جانم ؟ .... همین میدون ؟ بشه ... نه ديگه ماهان تو راه رو بلدي جلو بیفت من هنوز کامل
بلد نیستم اينجاها رو ... مي بینمت فعلا
حرفي نزد و دستش رو سمت موزيک پلیر برد و روشنش کرد ...
حال من خوبه اما دلم آشوب من بي خبرم از دل و احساس تو
من ديونه هر شب تو همین خونه میشینم و نقشه مي کشم واسه تو
دل هوره دارم که يک وقت سوء تفاهم علاقه شديد من سوژه مردم بشه
دل هوره دارم که تو رو نتونم عاشق کنم بگي دوسم نداري و بدون تو دق کنم
بگي دوسم نداري و بدون تو دق کنم
“زوده يا ديره دل من گیره نفسم میره از تب و تاب
من گرفتارم تو رو دوست دارم جلو چشمامي حتي تو خوابي”
اوه فکر کن مثلا بهزاد بخواد عاشق شه ... حتي تصورشم خنده داره من که فک کنم اين تا اخر
romangram.com | @romangram_com