#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_173

ظاهرا اينجا هر چیزي کشف شده بود جز ماهرخ و گره ي کارم دست سیمین بود ... ديگه خبري از

مراقب بودن هاي هر روز نبود و همینطور رسانه ها ساکت شده بودن ... اوايل تا دو هفته هر شب

مي تونستي يه خبري از اون مجرما رو تو اخبار بشنوي ... دو سه باري از بهزاد و ماهان مصاحبه

کرده بودن و همینطور سرهنگ مسیبي و شهاب و نیلوفر ... چند باري هم بعضیاشون خواستن از

من چند تا سوال بپرسن که با مخالفت بهزاد روبهرو شد و من خودم هم خیلي راضي نبودم ...

واسه همین اطلاعات من واسه رسانه ها مخفي مونده بود ...

اون شب بعد از اين که بهزاد مدارک رو گرفته بود با هم برگشتیم خونه ... ظاهرا حمید از هر کاري

که مي کرد يه کپي نگه مي داشت تو گاو صندوقش از مدارک قاچاق مواد گرفته و معاملاتش تا

مدارکي که طي جاسوسي ارائه داده بوده و افرادي که زير نظر داشته و افرادي که بهشون

دستترسي نداشته و حتي يه سري از همکارانش و پیمان هاشون ...

حالا مثله اينکه دادگاهشون تا يک ماه ديگه بعد از تکمیل شدن پروندشون شروع مي شد ...

سرمو تکون دادم تا از فکر بیان بیرون ... واي خدا حالا چي بپوشم ! ... بهزاد گفته بود سعي کنم

لباساي سنگین بپوشم و تا حد الامکان از لوازم ارايش استفاده نکنم و در کمال تعجب يه چادر هم

بهم داده بود تا سر کنم ... اخه اين پسره با خودش نمي گه من چور بايد چادر سر کنم وقتي تا

حالا يک بار هم در عمرم سر نکردم ... اقا فقط فکر وِجهه شونن !

اواسط مرداد بود و هوا بسیار گرم ... يه مانتوي مشکي که فیت تنم بود و تقريبا خنک بود و

همینطور ساده پوشیدم ... بلنديش تا بالاي زانوم بود ... يه شلوارلي مشکي هم پوشیدم ... و در

اخر هم روسريه ابي و مشکیم رو برداشتم تا دارم میرم پايین سرم کنم ... تا حالا خودم رو اينقدر

رسمي نديدم خدايیش ! البته من غیر رسمي رو ترجیح میدم ... واسه خالي نبودن عريضه يه ريمل

و رژ لب سطحي زدم و بعد روسريم رو سر کردم و دو طرفش رو جلوم گره زدم ... بعدش هم

چادري که روي تخت بود رو برداشتم ... چادرش معمولي بود و فقط قسمت گوش به پشت کش

مي خورد ... بعد از مطمئن شدن از اين که خوبم يه لبخند به خودم زدم و کفش مشکي پاشنه

يکسره اي که وقتي با مريم جون بیرون رفته بودم برام گرفته بود و بلنديش سه سانت بود

پوشیدم

حواسم رو جمع راه رفتنم کردم و رفتم پايین ... چادر يه هوا برام بلند بود و بايد مراقب میدادم

دسته گلي به اب ندم ! ... فکر مي کردم بهزاد يک ساعت ديگه برسه اخه قرار بود ساعت هشت

حرکت کنیم ولي در کمال تعجب خیلي شیک و انو کشیده روي مبلاي راحتي توي نشیمن نشته بود

... به به مردم چه تیپي میزنن ! ... يه دست کت وشلوار مشکي و يه پیراهن توسي پوشیده بود

ديگه تقريبا میشد حدس زد که چجور جايي داريم میريم اخه ديگه از کراوات اقا خبري نبود !

مريم جون : ماشالا ماشلا ! فرهاد برو يه اسفند دود کن دو تا دسته ي گلم رو چشم نزنن

romangram.com | @romangram_com