#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_171

میدم از حمید دوري کنم ....

نگاهش رو از چشام سمت پايین روانه کرد و سرشو جلوتر اورد ... حالا ديگه تو میلیمتري صورتم

قرار داشت و تقريبا با صورتم مماس بود ... باز پوزخندي زد و نگاهش رو دوباره سمت چشمام که

با ترس ذل زده بودم بهش اورد و گفت : مي بیني چقدر راحته ؟ و تو چیکار مي توني بکني ؟ مي

خواي با ترس ذل بزني به طرف تا بیخیالش بشه ؟ ترلان دارم بهت هشدار میدم حواستو جمع

کني ... همه ي مردا مثل من يا ماهان نیستن ...

تنها موفق به تکون دادن سرم شدم ...

دستشو رو برداشت و من درجا بلند شدم و به دو از اتاق خارج شدم ... بعد از اينکه وارد اتاقم

شدم درو از پشت قفل کرد و همونجا به در تکیه دادم و سر خوردم رو زمین ... ناخوداگاه اشکام

سرازير شد ... حق با اون بود ... لعنتي ...

***

تو اتاقم نشسته بودم و منتظر بودم هر ان حمید و نوچه هاش بريزن تو اتاق و خلاصم کنن !

فیلماي امنیتي يه ربع پیش به دستش رسیده بود و هنوز خبري از افشا شدن قضیه نبود ...

ده دقیقه ديگه رو همین منوال گذروندم ولي اخر طاقت نیاوردم و خودم بیرون رفتم ... بهزاد و

حمید تو نشیمن بالا نشسته بودن و تلويزيون خاموش بود ...

در اتاقمو که بستم متوجه من شدن ... چپ چپ نگاه کردن بهزاد به من باعث شد فاتحه ي

خودم رو بخونم ...

حمید : ترلان مطمئني صدايي نشنیدي ؟

- آ ... آره ... چطور ؟ پیدا کردين دزدو ؟

حمید : نه متاسفانه فضاي اتاق تاريک تر از چیزي بوده که نشون بده دزده رو ... فقط يه هاله سايه

مشخصه ...

نفسم رو از اسودگي بیرون دادم .... حالا بايد به دنبال جمع اوري مدرک مي بوديم

اينبار بايد محتاطانه تر عمل مي کردم ... بايد مدارک رو از تو اتاق مي گرفتم ...

- من میرم پايین

بهزاد : داري میاي بالا يه لیوان اب برام بیار

- حتما

وراد اشپزخونه که شدم يکي از خدمه رو ديدم که مشغول بسته بندي چیزي بود : چیزي شده ؟

- اقا امشب میرن سفر دارم براشون غذاي تو راهي میذارم ...

- اها .. که اينطور ... میشه يه لیوان اب به من بدي

- البته ... بفرمايید

romangram.com | @romangram_com