#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_165
چرا الان اره ؟ مگه چه اتفاقي اون پايین تو اين نیم ساعت افتاده بود ؟
- پايین چي شده بود ؟
بهزاد : پايین کسیو ديدم که تو لیستم نبود ... فرناز
- چــــــــي ؟ فرنـــــــاز ؟
بهزاد : همینطوره ... اما اين همه ي ماجرا نیست
- پس چي ... خودت گفتي شخص مجهول پیدا شد
بهزاد : اما سرمد از صبح از خونه خارج شده و با شخص مجهول قرار داشته در حالي که من امروز
فرناز رو کنار ترنم اون پايین ديدم ... اين يعني اين که اون شخص فرناز نیست اما ممکنه به
خانوادش مرتبط باشه ...
- پس چرا منو اونطور بالا اوردي
بهزاد : يادت که نرفته فرناز میشناستت ... و همینطور منم .. همش رو مديون اين گريم بودم
- بهت شک نکرد ؟
شايد تغییر کرده بود اما اگه کمي دقت مي کردي مي تونستي چهرش رو تشخیص بدي پشت اين
همه گريم ...
بهزاد : شک که چرا ... ولي مطمئنش کردم که من اون نیستم ... در هر حال من سه هفته فرصت
دارم که به اين قائله پايان بدم و متاسفانه هر چي بیشتر به سمت جلو حرکت مي کنم ماجرا
پیچیده تر میشه ... سعي کن بیشتر حواستو جمع کني
- اوهوم ... حواسم هست
بهزاد : خوبه
اروم و بي سروصدا از اتاق خارج شدم ... بالا تو سکوت محضي فرو رفته بود ... ترنم طبق معمول
با دوستاش رفته بود بیرون
بهزاد و حمید هم به مهموني کاري رفته بوده بودن ... صبورا خانوم هم دو سه روز مرخصي گرفته
بود که بره خونه يکي از اقوامشون گیلان
ودر حال حاضر فقط من بودم و چند تا خدمه که تو خونه اي توي حیاط پشتي سکونت داشتن و
اين عمارت ...
بهت بود که چراغ رو روشن نمي کردم ... چراغ قوه اي دستم گرفتم و وارد اتاق سرمد شدم ...
اگه قرار بود به همون روال پیش بريم به جايي نمیرسیديم ... و من امشب تصمیمم رو گرفته بودم
و ترجیح میدادم که بهزاد چیزي از اين قضیه ندونه ...
وارد اتاقش که شدم دهنم دو متر باز موند ... اتاقش يه چیزي اندازه نصف سالن پايین بود ... يه
تخت دو نفره سلطنتي وسط قرار داشت که دورش حصار پارچه اي جنس حرير بود و به طور خیلي
romangram.com | @romangram_com