#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_163
ترنم : اومدي امیر جان ؟ بیا مي خوام با يکي اشنات کنم
رومو سمت حمید کردم که بلاخره با چهره ي اشنا مواجه شدم ...
- الان میام
تنها کاري که تونستم بکنم اين بود که به دو سمت راه پله برم و مانع از پايین اومدن ترلان بشم
دست ترلان رو که ديگه به پله هاي اخر رسیده بود گرفتم و بدون اينکه اجازه بدم چهره اش
واسه کسي مشخص شه اونو پشت خودم به بالا کشیدم .... نبايد میذاشتم که اون ببینتش
ترلان : چي کار مي کني ؟ ... اخ .. دستمو وا کن
تازه متوجه شدم که چقدر محکم بازوشو گرفتم ... اروم ولش کردم
مشغول ماساژ دادن بازوش شد : چته ؟ چرا يهو جني میشي ؟
- برو تو اتاقت و تا زماني که نگفتم خارج نشو ازش ...
ترلان : يعني چه ؟ حالت خوبه بهزاد
دستمو در جا جلو دهنش گذاشتم ... هنوز ياد نگرفته که بايد امیر صدام کنه
- من امیرم ... بعدا بهت مي گم
فرستادمش تو اتاق و در جا اره پايین رو پیش گرفتم ...
طرف خودش با پاي خودش اومده بود ... نبايد موقعیت رو از دست میدادم
با لبخندي سمت اون و ترنم رفتم ....
ترنم هم متقابلا لبخندي زد و رو به اون گفت : معرفي مي کنم دکتر امیر رستگار ... از دوستان پدر
بالاخره به حرف در اومد و از تعجبي که توش بود خارج شد : چقدر اشناست چهرتون ...
ترلان ::::
کلافه و عصبي طول اتاق رو راه مي رفتم ....
چرا اينجوري مي کرد بهزاد ؟ ديگه اسي شده بودم از دستش ... چیزي رو بهم نمي گفت يا اگرم
مي گفت خیلي خلاصه و کوتاه ...
من الان مي خوام بدونم من دقیقا چه نقشي دارم اينجا
حدس میزدم که بايد به خیري که امروز بهش داده بودم مربوط مي شد ...
نیم ساعت بعد اينکه بهزاد خونه رو ترک کرده بود اشپزخونه رفته بودم و تصمیم داشتم يه مقدار
سرک بکشم تو کار اهالي اين خونه ... در هر حال بهتر از بیکاري بود
صبورا خانم همراه با يکي از خدمه توي اشپزخونه مشغول پختن غذا بودن ...
سلامي کردم و روي صندلي نشستم : کمک نمي خواين صبورا خانم ؟
صبورا : نه عزيزم همه کارا رو انجام داديم ... اقاي امیر رفتن بیرون
- بله گفتن میرن يکي از دوستاشون رو مي بینن ... بقیه اهل خونه کجان ؟
romangram.com | @romangram_com