#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_161
- معذرت مي خوام منتظر پیغام مهمي بودم ...
پیامي که برام اومده بود زا ايمیل خودم بود ... بدون معطلي ايمیل رو باز کردم " يکي از سهام
داراي کارخانه داروسازي )...( با حمید مرتبطه "
باورم نمیشد ... اينکه همین کارخونه هست ... قضیه زيادي بودار بود ...
بايد ازش سر در میاوردم ... اون شخص فراهاني بود يا يک صفوي ؟
شوهر خاله : بله ... داشتم مي گفتم ... به نظرم هر چه زودتر بايد فسخ کنیم قرداد رو ...
- ببخشید به نظرم اين کار رو انجام نديم بهتره
عمو فرهود : حالت خوبه بهزاد جان ؟ تو که خودت مخالف اين کار بودي
فريد : تازه معاملات شرکت غیر قانوني بوده ممکنه به مشکل بر بخوريم و امتیازمون رو از دست
بديم
- اما من در موردش تحقیق کردم ... هر گونه مشکلي وساه شرکت پیش بیاد به ما مرتبط نمیشه
چون طبق گفته ي امیر معامله ي ما قانونیه ...
دروغ که حناق نیست ... بايد میذاشتم اين معامله سر بگیره ... بايد تک تک افراد اين جا رو زير
نظر مي گرفتم ... من بايد اون شخص رو پیدا بکنم ...
امیر علي : درسته ... اون يه شرکت تو اماراته ... هر مشکلي هم که براش پیش بیاد ما امتیازمون
رو از طرف دولت از دست نمیديم ...
شوهر خاله نگاه دودلي به امیر و بعد هم به من انداخت ... کاري از دستم بر نمي اومد ... فقط
میتونستم با باز و بسته کردن چشمم بهش اطمینان بدم که کارا رو به من بسپره ... حالا ديگه هم
اون و هم بابا میدونستن که من و ماهان پلیسیم و بي گدار به اب نمي زنیم
شوهر خاله : بسیار خب اما کي مسئولیتش رو به عهده مي گیره ؟
فراهاني بزرگ : مسئولیتش با من ....
شوهر خاله : بسیار خب ... فريد و سعید شماها براي بازديد از شرگت و رسمي کردن قرداد براي
هفته ي ديگه همراه من بیاين امارات
سعید : بسیار خب ... پس من بلیطا رو اکي مي کنم
شوهر خاله : خوبه ...
ماهان : ما رو هم در جريان بذارين بعد از تايیديه ...
شیدا : دو کلام از مادر عروس !
جمع به حرف شیدا خنديد و ماهان گفت : ديگ به ديگه مي گه روت سیاه
شوهر خاله از جاش بلند شد و همونطور که لبخند میزد گفت : چلسه غیر رسمي ... خسته نباشید
... فعلا با اجازه
romangram.com | @romangram_com