#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_159

شیدا : امروز از پرورشگاه تماس گرفتن

ماهان به وضوح جا خورد ... انگار توقع شنیدن اين حرف رو از دهن شیدا نداشت : پرورشگاه ؟

شیدا : اره خانومي بود ... مي گفت قرار بود بري اونجا مثل اينکه مديرش بود

ماهان خونسردي خود را حفظ کرد و گفت : اها اره تازه يادم اومد ... چند روز پیش تصادف کرده

بوديم و قرار بود امروز برم براي خسارت

شیدا اهاني گفت و ادامه بحث رو نگرفت ...

بهزاد :::::

- اگه دنیل فرزند يک ايراني الاصل باشه چطور ممکنه فامیلي غیر ايراني داشته باشه با توجه به

اين که فامیلي مادريش هم ويلانوو بوده ... شما مي تونین يه استعلام از پدرش برام بگیرين ؟

ماهان : قراره شهاب اين کار رو بکنه

- کي به دستم مي رسونین ؟

ماهان : اول نیلوفر بررسیش کنه بعد ... مي دوني که تو اين چیزا ذهنش خوب کار مي کنه

- عالیه پس خبرم کن

ماهان : باشه ... حال ترلان چطوره ؟

- اونم خوبه ... سلام به شیدا برسون ... يا علي

ماهان : حتما ... خداحافظ

صفحه ي لپ تاپو بستم و يه دستي به صورتم کشیدم ...

ساعت 90.32بود و اين بعني الان 92ساعته که من بیدارم ولي از اونجايي که داشتم بیهوش

میشدم مستقیم به سمت تخت رفتم ...

ترلان ::::::

صبورا : بیا دختر جان ... اين سیني و بردار و برو اتاق اقا امیر

- بله صبورا خانوم

باز اين بهزاد شروع کرد ... من الان مي خوام بدونم من دقیقا اينجا چه نقشي دارم ؟ منو که در

جريان کارا قرار نمیده فقط شدم نوکره بیجیره ومواجب اقا ...

سیني و بداشتم و بدون اينکه در بزنم وارد اتاقش شدم ... همین که چشمم بهش افتاد در جا

برگشتم و پشت بهش کردم ...

بهزاد کنار کمدش ايستاده بود بدون پیراهني به تن

بهزاد : چرا پشت کردي ؟

- اول پیراهنتو بپوش بعد

بهزاد : روتو اينور کن

romangram.com | @romangram_com