#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_148
ديگه چي ؟
دهنم رو باز کردم که مخالفت کنم که با ديدن قیافه ي بهزاد منصرف شدم ... لبخندي رو لبش بود
و با يه حالت شیطون مانندي که همیشه ماهان داشت ذل زده بود به من ... چه جالب تا حالا اين
قیافشو نديده بودم ... يه ابروشو بالا داده بود و منتظر من بود
شیطونه میگه برم بزنم جفت چشاشو کور کنم ... سعي کردم در برابر وسوه هاي شیطاني مقاومت
کنم و با يک تصمیم اني که ناشي از گرفتن حال بهزاد بود گفتم : چشم
میشد رنگ تعجب رو هم تو چشماي حمید و هم بهزاد خوند ! ترنمم که خنثي بود ...
حمید خنده ي بلندي کرد و گفت : نه خوبه ... مي بینم زبونت کوتاه شده ...
- شما نمي خواد نگران باشین ... به اندازش زبون دارم منتها براي چیزاي که ارزش دارن استفاده
مي کنم !
با اينم حرفم لبخند بهزاد جمع شد و جاشو به يه اخم نامحسوس داد ... اها بخور حقته !
بهزاد : خوبه که قبول دارين خدمتکار بودن يه کار بي ارزشه!
اون لحظه دلم مي خواست کاسه ي عسل جلو رو خالي کنم رو کلش ... البته اين فقط يه حس بود
! -
بله ... من خیلي چیزاي ديگه رو هم قبول دارم ...
الان اين چه حرفي بود که من زدم اخه ؟ ... خدا شاهده فقط خواستم کم نیارم !
بهزاد يه ذره رومیز خم شد و با اخم همیشگیش گفت : مثلا ؟
منم مثل خودش رو میز خم شدم و گفت : فکر نکنم ربطي با شما داشته باشه
حمید با دستش زد رو میز و گفت : بسه ديگه ... مي تونین صبحانتون رو بخورين ... و تو ترلان از
اين به بعد با تو اشپزخونه و همراه با بقیه غذا مي خوري ... همینطوري هم که بقیه رفتار مي کنن
رفتار مي کني ... تمام
اوووف ... همینم مونده بود که بهه اينا بگم اقا و خانوم !
ترجیح دادم چیزي نگم و سعي کنم مثلا از صبحانم لذت ببرم که اين بار ترنم سکوت رو شکست
ترنم : امیر جان صبح هتل لوازمت رو برات فرستاد
جااااااااااااااان ؟ از کي تا حالا بهزاد شد امیر جان من خبر ندارم ! چه نازي هم داره صداش !
بهزاد يا به قول ترنم خانوم امیر جان !() تک سرفه اي کرد و گفت : که اينطور ... ماشین رو بردن
؟
ترنم : اره بردن
بهزاد : حمید خان ؟ شما میتونین براي من ترتیب يه ماشین رو بدين ؟
romangram.com | @romangram_com