#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_132


مي خواستن برن ... مگه تو هم نمي خواي بري ؟

- من نمیدونم شما از چي حرف میزنین ... شايد هم منو اشتباه گرفتین ... ولي من دختر سیمینم ...

سیمین زرين فر ... امیدوارم بشناسیدش ...

صبورا خانوم يه دونه اروم زد به گونشو گفت : واي خدا مرگم بده .... دختره اون از خدا بي خبري ؟

پس اينجا چي کار مي کني مادر ؟

لبخندي زدم و گفتم : فکر نکنم مناسب باشه لقب مادري بهش بدين ... راستش رو بخواين

خودمم هم نمیدونم اينجا چیکار مي کنم ... ولي تکلیفم مشخص بشه بهتون مي گم قضیه چیه ...

تصمیم داشتم يه سري از داستان زندگیم رو بهش بگم البته بايد از خاندان صفوي فاکتور مي

گرفتم ...

ديگه رسیده بوديم سر میز ... هموني که اول وصفش رو کرده بودم ... حمید منتظر رو صندلي که

بالاي بالا بود نشسته بود ... و با يه لبخند کجکي به من زل زده بود ...

اروم و زير لب سلام کردم ...

قهقه اي زد گفت : چه عجب ! ما شما رو زيارت کرديم ! فکر نمي کردم زبون داشته باشي ...

و پاسخ من در برابر حرفش سکوت بود ...

صندلیه سمت چپش رو کنار کشید و گفت : بیا بشین ناهار بخور ...

رفتم و جايي که گفته بود نشستم ...

صبورا خانوم هم سمت راستش نشست ... و برام يه بشقاب غذا کشید و جلوم گذاشت ...

صبورا خانوم : مي خواين چي کار کنین اقا ؟

حمید خیلي ريلکس گفت : چیو چي کار کنم ؟

صبورا خانوم : ترلان رو ديگه ...

حمید تک سرفه اي کرد و گفت : اها ... هیچي .... فعلا همینجا پیشمون مهمون میمونه ... حواست

خوب بهش باشه ... احتمالا يکي دو ماهي اينجا هست .... هنوز تصمیمي در موردش ندارم ...

يه جوري حرف میزد انگاري که من يه کالا تو دستش بودم ... مسخره ...

حمید : راستي اين دختر زنگ نزد ؟

صبورا : نه هنوز ...

حمید : بهش بگو حداکثر تا چهارروز ديگه برگرده ... احتمالا جمعه مهموني داريم ...

صبورا : چشم ... ولي شما که ترنم رو میشناسین ... حرف تو کلش نمي ره ...

حمید : میدونم ! دخترم به مامانش رفته ! در هر صورت بهش بگو بیاد ... قراره يه با يه سري

سرمايه گذاراي جديد ملاقات داشته باشم ... بعد نیست اونم باشه ...


romangram.com | @romangram_com