#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_125
شیدا : دست انداختي ما رو ؟
خنده اي کردم و گفتم : قیافه هاتون جالب میشه وقتي کنجکاو میشین !
اين حرف مصادف شد با پرت شدن بالشتک مبل سمتم اونم توسط ماهان !
لبخندي زدم و بالشتک رو رو هوا گرفتم و گفتم : چیز خاصي نمي گفت .... فردا قراره ببرنش پیش
شخص حمید نامي ... حالا از فردا عملیات رو غلتک میفته ...
ماهان : فعلا که داره پیچیده تر میشه ... ما اصلا نمي دونیم اين حمید خان کي هست باز قبلا يه
شناختي از سیمین داشتیم
شیدا : اينطور که بوش میاد سیمین اينجا هیچ کاره است ...
- هیچ کاره و همه کاره ... فعلا هیچي معلوم نیست ...
ماهان : مثل اينکه ديگه بايد وارد میدون شي ! ... راستي عصري شهاب زنگ زده بود چي مي گفت
- ؟
سفارشات همیشگي به اضافه ي نکته ي جديد ... اين که بايد دست به کار شم
شیدا : من اخر سر از اين دست به کار شدن تو در نیاوردم !
چه عجب اين شیدا بالاخره يه سوالي پرسید .... ديگه داشتم شک مي کردم اين همون شیداي
همیشگیه يا اين که ...
ماهان : قراره بهزاد عملا تو ماموريت حضور داشته باشه ...
از قیافه ي شیدا معلوم بود که خیلي جا خورده ... انگار انتظارشو نداشت که منم حضورا فعالیت کنم
...
شیدا : تــــو ؟ شوخي مي کني ؟ تو رو که رامین يه بار ديده ...
چشمکي بهش زدم و گفتم : پس گريمو واسه چي گذاشتن شیدا خانوم ؟
شیدا : اره خب میشه گريمت کرد ... حالا چرا مي خواي بري تو صحنه ؟
- نمیشه دست رو دست گذاشت که ترلان همه کارا رو پیش ببره ... مي ترسم يه دست گلي به
اب بده ... در ضمن يه سري کارا هستن که فقط ازدست خودم بر میاد .... بايد حضورا همه چیز رو
زير نظر داشته باشم ...
اين صداي قار و قور شکم ماهان بود که به بحث ما خاتمه داد ... من و شیدا همزمان به ماهان
نگاه کرديم که دستشو به نشونه ي تسلیم شدن بالا برد و گفت : حب چیه ؟ چرا اينجوري نگم مي
کنین ... جون ماهان نباشه جون شما از ديروز تا الان هیچ نخوردم !
اينو که گقت هر سه تامون زديم زير خنده ! امان از دست اين پسر ...
***
ترلان ::::
romangram.com | @romangram_com