#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_121
جاهايي رو که بهم گفتن گشتم ... ولي چیزي مثل شنود و امثالش پیدا نکردم ...
نفسم رو با اسودگي داد بیرون : اخـــش راحت شدم ...
بي سیمي که لاي يه چیزي تو مايه هاي دکمه تعبیه شده بود رو از گردنبندي که شیدا بهم داده بود
در اوردم و تو گوشم گذاشتم ...
با صدايي که از ته جا در میومد گفتم : صداي منو دارين ؟
ماهان : ترلان منم ماهان اوضاع چطوره ؟ الان کجايي ؟
- الان تو اتاقمم ... در رو به روي من قفل کردن ...
ماهان : اتاقتو گشتي ؟
- اره ولي چیزي مثل شنود و يا هر چیز مشکوک ديگه اي پیدا نکردم ...
ماهان : خوبه ... ما صدات رو در تمام حالات داريم ولي تو سعي کن خیلي بي سیم رو روشن نذاري
... شب ها گزارش بده ...
- باشه ...
ماهان : در ضمن هر وقت حس کردي دارن بهت مشکوک میشن دکمه ي پشت گرنبندتو بزن تا
سیستما به طور موقت از کار بیفته ... متوجه میشي که چي مي گم .؟
- اره ... اره حواسم هست ... داره صداي پا میاد ...
در جا بي سیم رو از گوشم در اوردم و توي گردنبند جا سازي کردم و چهرم رو شبیه اين قنبرک
زده ها کردم و رو تخت ولو شدم !
در اتاق باز شد و سیمین وارد شد ... حتي بهش نگاهم ننداختم ...
سیمین : تا الان کدوم گوري بودي ؟
- قبرستون
سیمین : هنوز ياد نگرفتي با مادرت درست حرف بزني ؟
- مادري نمي بینم که بخوام مواظب حرف زدنم باشم ...
سیمین : ترلان دارم با روي خوش ازت مي پرسم که تا الان کجا بودي ؟
- يه بار جوابتو دادم ... فکر نمي کردم بحمدلله مدتي که نبودم کر شده باشي ...
سیمین : باشه خودت خواستي ... رامیـــــــــن ... رامیـــــــــــن کجايي ؟
- بله عمه جون ؟
سیمین : زنگ بزن به حمید خان ... بگو دارم برا يه مدت واسش مهمون مي فرستم ... بگو بساط
پذيرايي رو بچینه !
رامین با تعجب يه نگاه به من کرد و يه نگاهم به سیمین انداخت و گفت : مطمئنین عمه ؟ مي
خواين بفرستینش پیش حمید ؟
romangram.com | @romangram_com