#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_116
ماهان : به خاطر من ؟ ... به اين فکر کن که اين سهم منه که بدونم چه بلايي سر خواهرم اومده
...
به چهره ي ماهان نگاه کردم که شبیه پسربچه هاي مظلوم و مغموم شده بود که با چشماش ذل
زده بود به دهن من ... نتونستم در برابر خواهش چشماش دووم بیارم ...
- باشه ...
ماهان : مطمئن باش لطفت رو جبران مي کنم
لبخندي زدم ...
شیدا : خب چه مدت طول مي کشه ؟
بهزاد : يک ماه .. دوماه ... شايدم بیشتر ... بستگي داره
يهو شیدا با صداي بلند گفت : چـــــــــــــي ؟ میگي من اين همه مدت برم سويیس ؟
ماهان : چه خبرته بابا ! ابرومون رو بردي ... گفتیم به همه میگیم قراره بري سويیس اما خودت که
قرار نیست بري
شیدبا حرص نفسش رو داد بیرون گفت : میشه بیشتر توضیح بفرمايید
ماهان : عرضم به حضورت ! جنابعالي میگي که میري سويیس اما قرار نیست واقعا بري
شیدا : اها اونوقت میشه بفرمايیئ وقتي مامان اينا زنگ بزنن به خان دايي ... خان دايي چي بايد
بهشون بگن ؟
بهزاد : نگران نباش من باهاش هماهنگ کردم ... گفتم واست مشکلي پیش اومده اما نمیخواي
بقیه نگرا بشن واسه همین گفتي میخواي بري پیشش
ماهان : لامصب مگه قبول مي کردم .... گیر داده بود چه مشکلي بهزاد هم گفت مربوط به يکي از
هم دانشگاهیاته ...
- حالا من چه جوري بايد دوباره برگردم پیش سیمین ؟
بهزاد : هنوز به نتیجه اي نرسیدم قرار شده با جناب سرهنگ و شهاب و نیلوفر يه دورهمي داشته
باشیم و باهم يه تصمیم بگیريم ... انشالله اخر همین هفته ...
شیدا : صبر کنید ببینم همینطور واسه خودشون مي برن و مي دوزن ... اولا که من اين مدت کجا
ببرم خیر سرم ؟ دوما اين که اين نیلو خانوم و شهاب خان کي باشن ؟
ماهان : حالا با نیلو خانوم و شهاب خان اشنا میشید ! در ضمن شما تشريف میارين منزل بنده !
شیدا : اااا ؟ نه بابا ؟ ديگه چي ؟
ماهان : ديگه سلامتي !
شیدا : من که عمرا پامو تو خونه ي تو بذارم !
romangram.com | @romangram_com