#مامورین_پر_دردسر_پارت_198
وحشت بهم نگاه کرد و خودشو از بالکن اویزون کرد
همه پریدن تو اتاق مامانی با دیدنم تو اون حالت یه جیغ کشید سمیعی
هم سریع شیشه عطرو گرفت جلوی بینیم از بوی تندش هوشیار شدم :الیاس ......رفت پایین
سریع از پله ها رفت پایین
با کمک بابا رو تخت دراز کشیدم و دستمو رو چشمام گذاشتم :میخوام تنها باشم ....لطفا
بی حرف از اتاق رفتن بیرون شیشه عطرو پرت کردم تو کمد :لعنتی
با صدای زنگ گوشیم چشمامو باز کردم و جواب دادم از اهنگی که زد فهمیدم باراده
:بله باراد؟
-سلامت کو چشم وزقی؟
:اولا القاب خودت.و به من نسبت نده دوما سلامی نشنیدم که جوابشو بدم
خندید:خیرات سرم من ازت بزرگترما
romangram.com | @romangram_com