#مهتاب_پارت_99

یه لیوان چایی براش آوردم ونشستم روبه روش روی مبل

-چرا اینجوری شدی مهتا رنگ به رو نداری ؟

-اگه بدونی فرخنده خانم دیروز چه جوری سنگ روی یخم کرد

-چرا

-هرچی از دهنش دراومد گفت.نمیدونی فامیل هاشون چه جوری نگاهم میکردن که .شب عذاب آوری بود

-بمیرم برات نمیدونم چرا اینجوری شد ؟

-من خودمم نمیدونم

-به این فکر کن که علی باهاته

-همه چی که علی نیست .من نمیتونم روی همه چی خط بکشم وبگم فقط علی منم دلم میخواد توی فامیل های شوهرم کمی غرور داشته باشم میفهمی

-درکت میکنم.هرچی بگی حق داری

-دلم برای علی هم میسوزه .بیچاره دیروز دلش میخواست از خجالت آب شه بره زمین

-دادگاه پریسا چی شد

-رفتند اونجا نمیدونم فعلا

ناهار حاظری رو باهم خوردیم .وبعد هم ستاره رفت خونه خودشون .منتظر پشت پنجره ایستاده بودم وبه برف هایی که میومد نگاه میکردم وتوی دلم برای پریسا دعا میکردم .دلم برای زندگی خواهرم میسوخت .دلم برای پیمان عزیزم میسوخت که نمیتونست غم خواهرش وببینه وهمه خندهاش ار زوی تظاهر شده

مامانینا که اومدند فوری رفتم جلوی در وگفتم: چی شد

romangram.com | @romangram_com