#مهتاب_پارت_94


-اگه بدونی چیه خیلی خوشحال میشی

-بگو دیگه

-فردا خاله اتینا میان تهران

-راست میگی ؟

-آره

-چرا مامان حرفی به من نزد

-ازش خواهش کرده بودم بذاره من این خبر رو بهت بدم

-وای خیلی خبر خوبی بود

-خوشحالم که خوشحالی

لبخندی بهش زدم وبا ذوق این که فردا خاله ینا میان ادامه فیلم رو نگاه کردم .

فردا صبح از آموزشگاه مرخصی گرفتم وبه آرایشگاه رفتم تا به خودم برسم برای تولد شب .

آبروهامو کمی بیشتر از معمول نازک کرد وموهام هم خورد کرد .کارم که تموم شد اومدم خونه

برای شب لباس مناسبی پیدا نمیکردم واز این بابت عصابم خیلی خورد بود .رفتم توی آشپرخونه وبه مامان گفتم : من برای شب چی بپوشم

-این همه لباس برات دوختم یکی رو انتخاب کن


romangram.com | @romangram_com