#مهتاب_پارت_196
-آره .باید همه ی تلاش مون رو برای ماه دیگه انجام
روز عروسی منم اومد از صبح در حال تکاپو بودیم نمیدونم چرا اینهمه استرس دارم میترسم یه اتفاقی بیفته ومراسم خراب شه .سعی میکنم با کمی دعا خوندن خودمو آروم کنم.
کار آرایشگر که روی صورتم تموم میشه نفس راحتی میکشم وبلند میشم .آرایشگر نگاهی بهم انداخت وگفت: خیلی خوشگل شدی
-ممنون
توی آیینه به خودم نگاه کردم واقعا خوشگل شده بودم یکی از کارگرهای آرایشگر اومد وگفت که داماد بیرون منتظره
به کمک پریسا شنلم رو روی سرم انداختم ورفتم بیرون ..علی با یه دست گل منتظرم بود به پیشنهاد خودم خواستم گل رز قرمز باشه ....گل واز علی میگیرم وبهش لبخند میزنم .کمی ازش خجالت میکشم ویه حس غریبی دارم .....
سوار ماشین شدیم .علی نگاهی بهم میندازه ومیگه:خانمم خیلی ساکته
-نه خوبم
-خوشحالی ؟
-نمیدونم یه حس خاصی دارم
-اما من خیلی خوشحالم خیلی
توی نگاه علی یه جور حسرت ومیبینم .فکر نکنم خانواده علی برای عروسی بیان اما خب ما دعوتشون کردیم از ته دلم آرزو میکنم که بیان واین شب برای علی بهترین شب زندگیش بشه ....
بعد از رفتن به آتلیه وبه تالار اومدیم همین که وارد تالار شدیم به علی نگاه کردم با چشمهاش دنبال فرخنده خانم میگشت .هیچ وقت اون لحظه رو فراموش نمیکنم که چشمهای علی از خوشحالی برق زد وخانوادش رو توی عروسی دید .دستم رو با مهربونی فشار داد وگفت :تو مهتاب زندگی منی مهتاب
پایان
romangram.com | @romangram_com