#مهتاب_پارت_186


-به هرحال ممنون

-میشه ازت یه خواهشی بکنم

منتظر نگاهش کردم که گفت : ماشینم روشن نمیشه اگه میشه منو تا ایستگاه اتوبوس برسونی ...

-بیا بالا

با ذوق سوار شدم . فرخنده خانم رو دیدم که پشت پنجره چطورحرص میخورد آخی طفلی

-از کار جدیدت راضی هستی

سرم وبه طرقش برگردوندم ونگاهش کردم : کار خوبیه اما خب راهش خیلی دوره

-چرا از آموزشگاه اومدی بیرون .تو که کارت رو دوست داشتی

-بعد از اون اتفاق ها وجدایی حال خوبی برای رفتن به آموزشگاه رو نداشتم بعد از چند وقت که رفتم دیگه منو نمیخواستن واخراج

علی سرش رو شرمنده پایین انداخته بود .کمی شرمندگی براش لازم بود اون نباید تو موقیعت های سخت زندگی منو تنها بذاره

-میدونم نباید تنهات میذاشتم اما باور کن خودمم توی شرایط خوبی نبودم ....

-چرا اون شرایط اینقدر مهم بود که حتی نتونستی یه زنگ به من بزنی ؟

-من وقتی به خودم اومدم که تو اصفهان بودی .گوشیتو هم پس فرستاه بودی چیکار میتونستم بکنم

-وقتی برگشتم چرا هیچی نگفتی ؟


romangram.com | @romangram_com