#مهتاب_پارت_184
-گفتم که من حرفی با تو ندارم
-چی باعث شده اینقدر نسبت به من سرد یشی ،مهتاب من همون علی ام همون علی که میگفتی بدون تو خوابم نمیبره .همون علی که همیشه به خاطر دیر اومدن هاش نگران بودی ،همون علی که به خاطرش به خانوادش هیچی نگفتی ...مهتاب من همونم چطور میتونی اینقدر بی تفاوت باشی ..مهتاب من هنوزم دوست دارم حتی از قبل هم بیشتر
پشتم وکردم بهش وپوشه ای رو که توی دستم بود رو بغل کردم .یه قطره اشک از چشمهام اومد پایین ...علی که سکوتم رو دید هیچی نگفت وبدون حرف ازاتاق رفت بیرون ...بعد از رفتنش من موندم وگریه هام
با تنی خسته وسردرد شدید اومدم خونه دلم فقط خواب میخواست مخصوصا که دیشب هم خوب نخوابیده بودم
..............
کوچه مون حال وهوای محرم رو گرفته بود .دم هر خونه پرچم یا حسین رو میدیدیم ...محرم اومده بود وهیئت ها برگزار بود
ستاره زنگ زد به گوشیم وازم خواست که حاظر بشم وبریم بیرون .پریسا هم باهام اومد .قرار بود همراه دسته بریم وبعد هم برای عزاداری بریم سمت مسجد (توی شمال مراسم ها اکثرا اینجوریه براساس اون نوشتم) پریسا وامیر پا به پای هم میومدند ودست همدیگه رو هم گرفته بودند اما آرش وعلی توی دسته بودند ودسته رو هدایت میکردند .دلم با دیدن اون ریش های در اومده اش وشال گردن مشکی که گردنش بود ریخت .
یکی از دوست های علی که از همون بچگیش خیلی هیز بود همش سمت من بود وبهم نذری تعارف میکرد سعی میکردم چیزی برندارم اما خب بعضی وقتها دلم میخواست .
انگار یه نفر میخواست جلوی دسته گوسفندی رو ذبح کنند .با ستاره کناری ایستادیم تا کارشون تموم شه .دوست علی هم اومد بغل من ایستاد .نگاهم به علی افتاد که اخم کرده وبا نگاهش میخواد که دوستش بره اون ور ....یه خانم شربت رو سمتش گرفت واون هم برای من برداشت وبهم داد .اما همین کار باعث فوران کردن خشم علی شد واومد سمتش وزد در گوشش وگفت: نمیخوام توی مجلس امام حسین خون به پا کنم گورتو گم کن چشمتم از روی زن من درویش کن روشنه
خیلی ترسیده بودم ستاره دستم رو گرفته بود بهم دلداری میداد .علی نگاهی بهم انداخت وگفت: بمیرم برات ترسیدی نه ؟ بیا بیا این شربت و بخور حالت جا میاد.
شربت رو ازش گرفتم وکمی ازش خوردم .علی رو به ستاره گفت: آرش کارت داره
ستاره رفت وعلی موند پیش من .کمی نگاهم کرد وگفت: بهتر شدی ؟
سرم رو تکون دادم که یعنی آره
-خیلی نگرانت شدم .
romangram.com | @romangram_com