#مهتاب_پارت_175

-کاریه که شده ....اما آره راضی ام من توی اون خونه زندگی نمیکردم مهتاب ...

پیمان اومد آشپزخونه .لبخندی بهش زدم وگفتم:از زن داداش ما چه خبره

خندید وگفت: خوبه

-سلام ما رو بهش برسون

-چشم

-بیا بشین میخوام باهات صحبت کنم

-نشست وگفت :بفرمایید من در خدمتم

-از مامان شنیدم رفتی سرکار ؟

-آره توی کافی نت دوستم هست .هم اونجا وامیستم هم خودم یه چیزهایی یاد میگیرم

-ای کاش بعد از کنکورت میرفتی سرکار به درست لطمعه میزنه

-بالاخره الان من بزرگ شدم باید دستم توی جیب خودم باشه خیلی بده پول توی جیبیمو ازمامان بگیرم اینجوری حتی میتونم یه ذره پس اندازه هم بکنم

-تو پسر بزرگی هستی ما بهت اعتماد داریم

فردا عصر با آرش وستاره وپریسا رفتیم سر قرار ...دل توی دلم نبود فکر این که دارم ماشین دار میشم خیلی خوشحالم میکردم .

آرش نگه داشت وما هم پیاده شدیم ...آرش نگاهی به اطراف کرد وگفت: اونها اونجا واستاده

رفتیم سمتش .مردی بودحدودا سی وپنج ساله قد بلند که یه پیراهن چهارخونه سفید پوشیده بود با شلوار کتان کرم .روی صورتش هم کمی ته ریش داشت درکل قیافه خوب ومذهبی داشت ...

romangram.com | @romangram_com