#مهتاب_پارت_164
صبح یه مانتو وشلوار ست طوسی رنگ با یه کفش پاشنه بلند مشکی ویه مقنعه پوشیدم وبه سمت همون شرکته رفتم .به هرحال اولین روز هرچقدر آدم شبک ومرتب تر میشد بهتر بود .از بدلیجات معمولا کم استفاده میکردم به نظر خودم همون ساعت وحلقه خودم خیلی قشنگ تر بود تا بیام یه انگشتر دو کیلویی ودستم بندازم
توی تاکسی همش صلوات میفرستادم که جای خوبی باشه وقبولم کنن .از تاکسی که پیاده شدم نگاهی به شرکت انداختم وسوتی کشیدم
قبل از این که وارد شرکت بشم یه آیه الکرسی خوندم وبه خدا توکل کردم .
رفتم سمت منشی وگفتم :خسته نباشین
-خیلی ممنون بفرمایین
-برای مصاحبه اومدم .استخدام کار
-مهندسی صنایع ؟
-نخیر من برای مترجمی اومدم.
-سابقه کار هم دارین ؟
-در زمینه مترجمی نه اما زبان تدریس میکردم
-چند لحظه منتظر بمونین
-خیلی ممنون
روی یکی از صندلی ها نشستم ومنتظر شدم بعد از چند نفر ازم خواست برم داخل .لبخندی بهش زدم ووارد شدم آقای خیلی شیکی پشت میز نشسته بود وبا دیدنم از جاش بلند شد .روی نزدیکترین میز بهش نشستم وخودمو بهش معرفی کردم گفت: شما از آشنا حامد نیستین
-بله
romangram.com | @romangram_com