#مهتاب_پارت_151

-صبح شوهر مژگان رو دیدم .اومد سویچ رو ازم گرفت وگفت: که علی رو آوردن خونه خواستم برم ببینمش اما نذاشت وگفت :فرخنده خانم با دیدن من حالش بد میشه

-الهی خیر نبینه این فرخنده خانم که اینقدر خونه به جیگر شماها میکنه

سرم رو تکون دادم واومدم توی اتاقم تا لباس هامو عوض کنم .

امروز تصمیم رو گرفتم وخواستم که برم در خونه علی ینا وحتی شده برای یه لحظه شوهرم رو ببینم دلم براش تنگ شده بود یه هفته بود که ندیده بودمش .حتما تا الان فرخنده خانم آروم شده وازم ناراحت نیست .با این فکر مانتو ام رو پوشیدم وبه سمت خونشون رفتم در خونه رو زدم فرخنده خانم دروباز کرد وبا دیدن من پوفی کرد وگفت: کاری داشتی ؟

از تعجب سرم رو بلند کردم وگفتم: اومدم شوهرم رو ببینم کار ازاین واجب تر

-ای بابا یه هفته نبودی از شرت راحت بودیم .چی میگی بابا پسرم ونزدیک بود به کشتن بدی بازم بیخیالش نمیشی .ببین خانم علی با این اتفاق هایی که افتاده فهمیده تو به دردش نمیخوری .متوجه شده که زندگی با تو همش دردسر .

-هیسسسسسسسسس صداتون وبیارین پایین .اگه شما آبرو ندارین ما داریم

وقتی یه طرف صورتم سوخت تازه فهمیدم فرخنده خانم چیکار کرده .دندون هاش رو روی هم فشار داد وگفت: همین روزها میریم محظر وطلاق تو وعلی رو از هم میگیریم واین شرومیخوابونیم

-شما کسی نیستید برای زندگی من وعلی تصمیم بگیرید

-هه من این تصمیم رو نگرفتم خواسته خود علی بوده وخودش خواسته .نگاه کن اگه براش مهم بودی میومد پایین واز پنجره نگاهت نمیکرد .

سرم رو گردوندم سمت پنجره شون که روبه حیات بود .ایستاده بود ومن رو نگاه میکرد به چشمهاش نگاه کردم باورم نمیشد این همون علی باشه که نسبت به من اینهمه بی تفاوت باشه .احساس میکردم پاهام دیگه توان ایستادن رو نداره .به غرورم نگاه میکردم وکه چطوری جلوی فرخنده خانم روی زمین ریخت .

برگشتم ودیگه پشت سرمم نگاه نکردم نخواستم بیشتر از این بشکنم نخواستم بیشتر از این خورد بشم .خودمو با بدبختی که بود رسوندم خونه اما همین که پام به خونه رسید دیگه هیچی رو متوجه نشدم





..........

romangram.com | @romangram_com