#مهتاب_پارت_147
-سلام بچه ها
ستاره : بگو ببینم چی شده که دلم هزار راه رفت
برای این که کارم زودتر انجام بگیره شروع کردم همه چیز رو توضیح دادم ودرآخر هم روبه آرش کردم وگفتم: آرش توروخدا .فرخنده خانم الان از من ناراحته منم همه وجودم الان توی بیمارستان .برو اونجا !ازش یه خبر بگیر اگه میتونی برو پیشش ببین حالش چطوره ؟
-باشه .وپاشد که بره .
سویچ ودادم به ستاره تا اون رانندگی کنه به قدری گریه کردم بودم که دیگه چشمهام سو نداشت .
توی راه مهسا به گوشیم زنگ زد احتمالا میخواست حال پیمان رو بپرسه .باید کاری میکردم تا پیمان ومهسا همدیگرو ببینن .احتمالا هفته ی دیگه پیمان رو ببرن زندان تا ما بتونیم رضایت بگیریم .
گوشی رو دادم به ستاره وازش خواستم که بگه بعدا خودم باهاش تماس میگیرم....
ستاره : به نظرت چی میشه ؟با فرخنده خانم میخوای چیکار کنی ؟
؟
-نمیدونم ستاره فعلا هیچی نگو خواهش میکنم
-باشه
تا برسیم به خونه نه اون حرفی زد نه من .با ستاره جفتمون منتظر بودیم که آرش زنگ بزنه وبگه که چه خبر .اما از آرش هم هیچ خبری نبود.ستاره از این ور به جون من غر میزد که آره معلوم نیست سرش دوباره کجا گرم شد که یادش رفت .
گوشی ستاره که زنگ خورد خودم هجوم بردم به سمت تلفنش وجواب دادم.
-الو خانمم کجایی عزیزم؟
-سلام آرش منم مهتاب چی شد ؟
romangram.com | @romangram_com