#مهتاب_پارت_142
علی اومد داخل اتاق وگفت : مهتاب .بیا شام وحاظر کردند .
-تو بخور من اشتها ندارم
-باز شروع کردی ؟تو مگه بهم قول ندادی
-حوصله ندارم علی اذیت نکن
شالم رو که روی صورتم کشیده بود رو برداشت وگفت: چیزی شده ؟چرا چشمهات قرمزه
شال رو دوباره روی صورتم کشیدم وگفتم : نه چیزی نشده
-چرا شده من تورو خوب میشناسم بیخودی اینجوری نمیشی .
-اذیتم نکن علی حوصله ندارم .
-مگه من شوهرت نیستم ،باید بدونم چی شده که زنم ناراحته .تودردتو به من نگی به کی میخوای بگی نازگلم
-میدونم تقصیر منه اما خب دست خودم نیست .نمیتونم پیش خانوادت بشینم. کارهای شاد اونها بدون درنظر گرفتن به حال من اذیتم میکنه .ترجیح میدم همین جا باشم .
-حق باتو .نبابد امشب میاوردمت اینجا .تو الان اصلا حوصله این کارها رونداری تقصیر من بود ببخشید
رفتم نزدیکش وروبه روش نشستم .دستی روی ریش های مشکی اش کشیدم که تازه دراومده بود کردم وگفتم: تو همه اینها رو برای من انجام دادی .برای همین اصلا ازت دلخور وناراحت نیستم
-پاشو بریم بیرون .هم یه هوایی میخوریم هم اگه گرسنه مون شد بیرون غذامونو میخوریم
-نه علی پاشو برو غذاتو بخور مامانت ناراحت میشه .برمیگرده یه چیزی بهم میگه
romangram.com | @romangram_com