#مهتاب_پارت_140
-چه خبر ؟ دیدیش ؟
-آره .نمیدونی که چه جوری گریه میکرد .جیگرم براش کباب شد
-ای داد بی داد ببین چه جوری زندگی دختر مردم هم بهم ریختیم .الان مگه اون بیچاره میتونه درسش وبخونه
-علی
-جانم
-تو به فکر پیمانی یا درس خوندن دختر مردم ؟
-به فکر پیمان که هستم اما اون بیچاره که هنوز تعهدی به پیمان نداره که از زندگیش بیفته .
رفتم نزدیکش وگفتم : فکر این که بخوای به مهسا بگی بره دنبال زندگیش از سرت بنداز .پیمان بدون مهسا تمومه علی .تنها دلخوشیش توی اون چهاردیواری مهساست که این بیرون منتظرشه
از اتاق اومدم بیرون ورفتم آشپزخونه فرخنده خانم میخواست سالاد درست کردم .ظرفها رو از دستش گرفتم وگفتم بدین من مامان من درست میکنم
-دستت درد نکنه .کارهای پیمان به کجا کشیده ؟
-چی بگم
-والا پسرهای امروزه چه سرخود شدن .البته خب بستگی به تربیت خانوداه دارم خداروشکر خداروشکر پسرهای من به قدری باشعور بودن که توی دوره نوجوانیشون دست از پا خطا نمیکردن
با حرص چاقو رو توی خیارها فرو میبردم وتوی دلم به فرخنده خانم نیشخند میزدم .
-حالا حال اون بدبختی که زده بهش چطوره؟
romangram.com | @romangram_com