#مهتاب_پارت_116


احساس میکردم دلم میخواد خرخره فرخنده خانم رو ....

برگشتم با شجاعتی که از خودم بعید میدونستم گفتم: اگه یکم لیاقت وزبون شیرین داشتین حتما میگفتیم بیان یه نفر جای آدم رو تنگ نمیکنه اما به قدری حرف هاتون تلخه که آدم از پیشتون فرار میکنه

مژگان درحالی که صداش میلرزید رو به علی گفت: این دختره ... رو از این خونه ببر بیرون

-میرم نترس توی این خونه نمیمونه

اومدم بیرون .بیچاره علی نمیدونست بیاد دنبال من یا بمونه پیش مادرش اما من حق رو به خودم میدادم وانتظار داشتم بیاد دنبالم .

وقتی رسیدم خونه احساس کردم هر چی خوردم داره میاد بیرون .دویدم سمت دستشویی هرچی خورده بودم اومد بالا همیشه همینجوری بودعصبی که میشدم میزد به معدم نشستم روی تخت وبلند بلند زدم زیر گریه .تنم از سرما حرف هایی که شنیده بودم میلرزید .همه ریختند بیرون وبه میپرسیدند چی شده همون لحظه علی در وباز کرد واومد داخل با دیدن من توی اون حال دوید از خونه پتوم آورد وپیچید دورم وبردتم خونه .بغلم کرده بود واجازه نمیداد هیچکس نزدیکم بشه .تا حالا اینجوری نشده بودم دندون هام به هم میخورد وچشمام باز نمیشد فقط تن گرم علی بودوبوسه هاش که احساس میکردم

هوا داشت تاریک میشد که کم کم وسایل هامون وجمع کردیم وبه خونه اومدیم علی گفت: مهتاب

-جانم

-میگم خسته نیستی بریم یه سری به خونه ما بزنیم چند وقته نرفتیم میترسم مامان ناراحت بشه

با این که هنوز از دست فرخنده خانم ناراحت بودم اما گفتم : باشه اشکال نداره بریم

وسایل ها رو خونه گذاشتیم واومدیم خونه فرخنده خانم .مژگان هم طبق معمول اونجا بود .با دیدن ما روبه علی گفت: سلام داداش خوبی

-سلام مژگان مرسی .کی اومدین

-یه یه ساعتی میشه .

فرخنده خانم هم گفت:امروز میخواستم بیام به نسرین بگم یه پارچه برام بدوزه اما کارگاه بسته بود خونه هم اومدم هیچکی دروباز نکرد کجا بودید ؟


romangram.com | @romangram_com