#مهتاب_پارت_114
آرش لبخند غم زده ای زد وگفت: باور کن از روی قصد نبود
-نمیگفتی من فکر میکردم از روی قصد زدی .اتفاق دیگه میفته .ستاره تو هم حق نداری به داداش من چیزی بگی ها .
منظورم به آرش بود نمیخواستم عذاب وجدان بگیره واین خوشیمون بهش زهر بشه.
با علی رفتیم کنار آبی که از روی جوب ها رد میشدند نشستیم علی اون ور جوب آب بود منم هم این ور .عاشق اینجا بودم خیلی قشنگ بود وآبشارهای فوق العاده شیکی داشت .
علی : بهتری خانمم ؟
-آره خوبم .اما تو بدجور ترسیده بودی ها
-وقتی صورتت رو پراز خون دیدم احساس کردم قلبم دیگه نمیزنه .ترس مال یه لحظه اش بود مخصوصا که جواب هم نمیدادی
-واقعا اون لحظه متوجه حالم نمیشدم
-قربونت برم الان بهتری عزیزم ؟
-آره بابا خوبم .
برگشتیم پیش مامانینا سفره رو انداخته بودند وآرش وپیمان هم جوجه ها رو سیخ کشیده بودند نشستم پیش علی .علی هم تا میتونست جوجه به خوردم میداد ومیگفت: خون ازت رفته بخور تقویت شی .
اما من به حرفش گوش ندادم به اندازه ای که جا داشتم خوردم .
هوا داشت تاریک میشد که کم کم وسایل هامون وجمع کردیم وبه خونه اومدیم علی گفت: مهتاب
-جانم
romangram.com | @romangram_com