#مهتاب_پارت_107

-به بخش منتقل شدند

لبخند پهنی زدم وگفتم : خیلی ممنون مچکر

با سرعت خودم وبه بخش رسوندم وبا پرسیدن اتاق عزیز به اونجا رفتم .عزیز روی تخت دراز کشیده بود اما بیدار بود .رفتم نزدیکش ودستش وگرفتم تا اونجا که میتونستم بوسش کردم که پریسا به صدا دراومد

-عزیز خیلی خوشحالم که سالمید نمیدونید بهمون چی گذشت که

-ببخشید که همتون رو به زحمت انداختم

-این چه حرفیه عزیز ایشالله که همیشه سالم باشید

علی هم اومد داخل ورفت پیش عزیز بعد از صحبت پریسا گفت : علی آقا شرمنده

-جانم

-اگه کاری نداری برو ترمینال دنبال خاله .حسن آقا باهاشون نیست

ذوق زده به پریسا نگاه کردم وگفتم: خاله ینا دارن میان

-آره صبح زنگ زدن گفتند دارن میان





خیلی خوشحال شدم بعد از این همه سختی ها بدجور به خاله نیاز داشتم .دلم میخواست به استقبالشون برم اما چون با علی قهر بودم از این کار صرف نظر کردم .وبا آژانسی که توی بیمارستان بود به خونه اومدم تا ناهاری چیزی درست کنم .

برای ناهار کمی خورشت بامیه درست کردم وزنگ زدم به کارگاه وازمامان خواستم که زودتر بیاد خونه .توی بیمارستان دیگه همراه نمیخواستند یعنی نمیذاشتند که کسی توی بیمارستان بمونه برای همین پریسا شب اومد خونه .

romangram.com | @romangram_com