#مهسا_پارت_94

-خفه شو یلدا...بخدا قسم یه کلام دیگه از دهن کثیفت بیرون بیاد خودت میدونی وخدای خودت...مهسا از صد تا فرشته هم پاکتره...مهسای من رفیق لحظه لحظه ی زندگیمه...همراه نفسهامه...همپای دلمه...توچی میگی این وسط؟!
با شنیدن حرفایی که نیما میزد تمام تنم داغ شد...اگه این حرفاشم دروغ باشه این دروغا واسه من از هزار کیلو عسل،شرینتر وخوشمزه تر بودن...
صدای یلدا هم بالا رفت:
-نیما بسه دیگه...تحقیراتو تموم کن...چرا تو چشمام نگاه نمیکنی و بهم نمیگی چرا ...لعنتی چرا دوسم نداری؟
نیما با دیدن چشمای پراز اشک وچونه لرزون یلدا به سمتم چرخید...کمک میخواست...تصمیمم رو گرفتم...سرم رو نزدیک گوشش آوردم:
-من میرم بالا...بهش بگو چرا نمیخوایش...بذار اونم راحت بشه از این همه فشاری که روشه...حقشه بدونه چی رو از دست داده...بذار بفهمه تاوان کدوم کارشو داره پس میده...
با تموم شدن حرفم از جام بلند شدم،نیما دستم رو فشار داد،خم شدم ودستم رو روی دستش گذاشتم وگفتم:
-می تونی...مطمئنم میتونی انجامش بدی...تمومش کن...برای آرامش خودتم که شده این بازی رو ادامه نده...
با خارج شدن دستم از میون دستاش از سالن بیرون رفتم...نمیخواستم بدونم نیما چطور میخواد به یلدا کثافتکاریشو بگه..فقط میدونستم الان باید برم توی اتاقم ولباسم رو با لباس فرمم عوض کنم...به فکر ناهار سفارشی نیما باشم و دستی توی عمارت بکشم...حتما تابلوی امیربهادر خاک گرفته باید پاکش کنم...صدای جیغهای یلدا به گوشم رسید ولی من همچنان خودم رو با برنامه ریزیم غرق کردم...امروز باید به مرکز خرید زنگ بزنم واسمون میوه بیارن...موهامو بالای سرم بصورت گوجه ای سفت بستم...صدای التماسا وعذرخواهی یلدا جگرم رو می سوزوند...لعنتی صدای نازش تا توی اتاقمم می اومد...نیما کم نیار...نبخشش...خواهش میکنم گول اشکاشو نخور...نرو سمتش...تو برای منی...من عشق اجباری تو نیستم...با دوتا دستای لرزون دکمه های لباس فرمم رو بستم...نیما منو دوست داشته باش...صدای گریه های یلدا وبه دنبالش صدای شکستن وسایل باعث شد خودم رو به سمت راه پله بکشونم...
-نیما غلط کردم...اشتباه کردم...تو ببخش...به خدا دوست دارم...قبولم کن...
دستامو جلوی دهنم گذاشتم...یلدا التماس نکن نیمای من نرم میشه...نیمای من دلش مهربونه...اشکام روی دستم میریخت...
-نیما یه چیزی بگو...دارم میمیرم...بدون تو نمی تونم...بخدا گول شهیاد رو خوردم...گولم زد نیما...نفهمیدم چی شد...حرکاتم دست خودم نبود..یه چیزی بگو نیـــــــــــــمـــــــــــــا....
تمام وجودم گوش شد تا بشنوم پاسخی رو که از دهن نیما به یلدا زده میشد...پاسخی که روح تنم رو یا بیرون میداد یا آروم میکرد...ثانیه ها مثه لاک پشت میگذشتن...نیما تو رو خدا یه چیزی بگو...نتونستم این سکوت رو تحمل کنم...خم شدم وقلبم رو گرفتم...سکوت نیما از صد تا بخششی که میتونست به یلدا بگه واسم بدتر بود...روی پله ها نشستم و سرم رو روی پاهام گذاشتم...نمی دونم چقد گذشته بود که دستی روی شونه ام نشست،سریع سرم روبالا گرفتم طوری که صدای شکستن مهره های گردنم رو شنیدم،نیما رو میون هاله ای از اشک چشام دیدم...با فرو ریختن اشکام تصویر صورتش واضحتر شد...چشمای نازش سرخ بود ولی روی لباش خنده...ای مهسا فدای لبخندت بشه...بلند شدم وروبه روش ایستادم،جراتم رو توی کلامم ریختم:
-رفت؟
نیما درحالی که یه پاش روی پله بالایی ویه پاش روی پله پایین بود لبخند شیطونی زدوگفت:
-بنظرت!؟
-چی بهش گفتی؟...ب...بخشیدیش؟...

@romangram_com