#مهسا_پارت_69
لبخندی زدم...اونقد آروم ومتین بود که ترس از وجودم رفت:
-بله...همینطوره...
-نیما که خانوادش اینجا نیستن...اگه میدونستم نیما تنها نمیاد حتما ازش میخواستم خانوادت رو باخودشون بیارن...ایرانن؟
-ممنونم...نه...عمرشون رو دادن به شما...
چشمان آقای کرامتی غمگینتر شد...نیما قبل از اینکه سوالی پیش بیاد پیش دستی کرد وگفت:
نیما-آقای کرامتی وضع کارخونه چطوره؟
از اینکه با این سوالش می خواست بحث رو عوض کنه خوشحال شدم....
-خوبه...خداروشکر هنوز میچرخه...
-عالیه...
چند دقیقه ای سکوت بینمون بوجود اومد وهرسه به وسط سالن نگاهی انداختیم...آهنگ ملایمی پخش شده بود و زوجهای جوون دوبه دو عاشقانه توی بغل هم رقص تانگو میرفتن...یلدا رو بین جمعیت رقاصها ندیدم...با شنیدن آهنگ زیبای انگلیسی از فضای خفه جمع سه نفرمون جدا شدم وچشمام رو بستم:
-نیما جوون افتخار یه دور رقص رو بهم میدی؟
صدای یلدا بود...چشمام روسریع باز کردم...پشت سر پدربزرگش ایستاده ودستاش رو دور گردنش حلقه کرده بود،منتظر به نیما چشم دوخت...
نیما دستش رو روی دستام گذاشت:
-متاسفم یلدا خانوم من این افتخار رو به خانومم دادم...با اجازه...
با بلند شدن نیما وکشیدن دستم منم ایستادم وبدون اینکه حرفی بزنم دنبالش راه افتادم...نیما وسط پیست رقص ایستاد و دستاشو دور کمرم انداخت با تنگ شدن چشماش منظورش رو فهمیدم ودستم رو روی شونه هاش گذاشتم...نیما به آرومی شروع به رقصیدن کرد:
-مگه قرارنبود این بازی رو ادامه ندیم؟
-تقصیر من نیست دلم نمیخواست باهاش برقصم...مجبور شدم...
@romangram_com