#مهسا_پارت_67
-باعث افتخارمه...بفرمایید...
آقای کرامتی با گفتن ممنون بر روی صندلی نشست وعصایش را کنار میز گذاشت...
-خب پسرم از خودت بگو...خیلی وقته ندیدمت...
نیما به سمت من برگشت ودستش رو به طرفم دراز کرد:
-آقای کرامتی تنها نیومدم...مهسا خانوم، عشقی که حسابی وقتمو پر کرده...درگیرودارعشق ایشون بودم...
دوست نداشتم بازم منو عشقش معرفی کنه ولی چون از اول اینطوری معرفی شدم حرفش دوتا میشد...منم چیزی نگفتم که نیما منو صدا زد:
-ببخشید معرفی نکردم...مهسا جون، آقای کرامتی میزبان این جشن وپدر بزرگ یلدا خانومه...ازدوستان صمیمی پدربزرگمم بودن...
بعد برگشت ورو به پدر بزرگ یلدا گفت:
-پدرجون...ایشونم مهسا فریماه هستن...عشقی که سالها دنبالش بودم وتوی اتفاقی ترین لحظه زندگیم پیداش کردم...
اقای کرامتی با تعجب سر تا پای منو برانداز کرد و به زور لبخندی روی لبش نشوند...می تونستم آثار بهت وناراحتی رو توی چشماش ببینم...این بازی نباید ادامه پیداکنه...ای کاش به نیما می گفتم از این مهمونی بریم...
-خوشبختم دخترم...بهت باید تبریک گفت دل بهترین پسر رو برای خودتون برداشتین...دخترای زیادی دنبالش بودن ولی نیما پسری نیست که هرکسی رو انتخاب کنه اونم به عنوان عشقش...
-ممنون آقای کرامتی نظر لطفتونه...امیدوارم بتونم لیاقت عشق نیما رو داشته باشم...منم از دیدنتون خوشحال شدم...
به کمک نیما دوباره روی صندلی نشستم...فضای سنگینی بینمون حکم فرما بود...اقای کرامتی کت وشلوار طوسی خوش دوختی پوشیده بودکه خیلی به استایلش می اومد...با اینکه موهای یکدست سفیدی داشت ولی چشمای سبزآبی کشیده اش هنوز زیبا وجوون بودصداشو که نیما رو مخاطبش کرده بود شنیدم:
-شیطون زیرزیرکی کارتو پیش میبری؟...باید توی این مهمونی متوجه بشم که میخوای قاطی مرغا بشی...خوب خوشگلی رو تور کردی...مشخصه خانوم باشخصیتی هستن...
اوه حسابی از تعریفای کرامتی جووووون داغ شدم...این دهن رو باید گلبارون کرد....
-اختیار دارید آقای کرامتی...هنوز به اون مرحله نرسیدیم...اگه خدا بخواد فعلا تو جمع خروسا می مونیم تا ببینم بعدش چی میشه...از نظر شما که مشکلی نیست؟
-ای پدرسوخته...واسه بودن با خروسا از من اجازه میگیری؟
@romangram_com