#مهسا_پارت_65

نیما توی چشمای من نگاه کرد،چشمای اونم دست کمی از من نداشت:
-واقعــــــــــــــا؟...نمیدونستم خاله ریزه ها هم شامپاین میخورن؟
با گفتن خاله ریزه اخم کردم که نیما خنده ی ریزی کرد...حالا که اینجا خدمتکار نیستم چرا جوابشو ندم؟
-اونوقت چه ربطی داشت؟...مگه آدمای قد کوتاه ونرمالی مثه من حق خوردن ندارن...
-اوووه...تو به خودت نگی نرمال کی بگه...بله تو حق خوردن شامپاین رو نداری نه تا وقتی من کنارتم...
از تحکم توی صحبتش کمی ناراحت شدم...بازم شد همون نیمای همیشگی...زورگو...نردبون یه لا قبا...بزنم دهنش رو با میز یکی کنم...
-اگه از قبل می خوردی از این به بعد حق نداری بخوری...فهمیدی؟
-من الان خدمتکارتون نیستم وهر چی خودم دوست دارم می نوشم...
این جملات غیر ارادی از دهنم پرید...نیما عصبانی شد ودستم رو گرفت ومحکم فشار داد...بازم درد توی انگشتام پیچید...عوضی...خوبه بهش گفته بودم هاااا...سعی کردم دستم رو از دستش بیرون بیارم ولی نذاشت...
-هرجا باشی...هرجا باشم تو خدمتکار منی...انگار یادت رفته برای چی اینجا اومدی؟
اشک توی چشمام حلقه بست وبرای اینکه مانع از فرو ریختنشون بشم سرم رو پایین انداختم وزیر لب گفتم:
-اصلا شاید من به آب گیلاس حساسیت داشته باشم...نباید ازم بپرسی چی دوست دارم بخورم...
صدای نیما رو کنار گوشم شنیدم:
-سرت رو بالا بگیر...
نمی تونستم دستورش رو اطاعت کنم...سرم رو بیشتر توی گردنم فرو بردم...که دستش زیر چونه ام قرارگرفت وصورتم رو بالاکشید:
-من از دخترایی که شراب می خورن بدم میاد...
توی چشماش نگاه کردم...حرفش دوپهلو بود...منظورش رو نفهمیدم...با دستم،دستش رو از روی چونه ام برداشتم:

@romangram_com