#مهسا_پارت_62

با تموم شدن حرفش ما رو تنهاگذاشت وبه سمت دیگه سالن رفت...نیما با اخم ریزی به من نگاهی انداخت:
-چرا حرفی نزدی؟...باید از وجودت کنار من دفاع میکردی...یلدا شک کرده...خودت کارت رو سختترکردی...باید بهش ثابت کنی که تو معشوقه منی...
به سختی دستم رو از دستش بیرون کشیدم وبلند شدم...نیما با تعجب به من نگاه کرد...هوای سالن غیر قابل تنفس بود...من قلب یه عاشق رو شکوندم...دختری از جنس یه فرشته...نیما خیلی پست بود...حرفاش توی ذهنم میچرخید،چرا اینکارو کردی نیما،چرا؟...بدون گفتن کلمه ای از میز فاصله گرفتم وبه سمت در خروجی دویدم...سرم پایین بود برای همین بشدت به شخصی برخورد کردم...صبر نکردم ازش عذر خواهی کنم چون صدای نیما که اسمم رو صدا میزد نزدیک خودم شنیدم...اونقدر ناراحت بودم که بدون توجه به لباسم از در ورودی رد شدم و خودم رو به حیاط رسوندم...نزدیک استخر نسبتا بزرگی ایستادم وبا تمام وجودم اکسیژن رو به ریه های خالی از هوام فرستادم...همین کارم باعث شد بغضم بشکنه وبرای کسی که تحقیر شد ومن اصلا نمیشناختمش گریه کنم...دستی روی شونه ام نشست و منوبه سمت خودش برگردوند:
-مهسا؟
تو چشمای سیاش خیره شدم...رد اشک روی گونه ام رو دنبال میکرد...انگار براش سخت بود که باور کنه من دارم برای کس دیگه ای گریه میکنم...آره باید باور نکنه چون نمیتونه درک کنه چقدر دردآوره آدم از کسی که زمانی از جونش عزیزتربوده رو دست بخوره وکوچیک وخوار بشه...ولی من درک میکنم بخاطرزخمی که روی دستمه و برای من گواه اون لحظات سخته،لحظاتی که فکر میکنی به بن بست رسیدی،که هرچقدر دست وپا بزنی کسی حرف دلت رو نفهمه،درسته که شرایط یلدا بامن فرق میکرد ولی موقعیت هر دوی ما یه چیز بود،اونم اینکه کسی حرف مارو درک نمیکرد...
نیما با شصت دستش اشک روی چشمام رو پاک کرد:
-چی شده مهسا؟...من حرفی زدم که باعث شد اینطوری به هم بریزی؟
-چرا...چرا باهاش اینکارو میکنی؟...دارم میسوزم نیما...من یه دخترم...درکش میکنم...احساساتش رو ...قلبش رو...کلامش رو می فهمم...این همه تنفراز کجا اومده...بخدا دارم میشکنم نیما...من این بازی رو دوست ندارم...احساس می کنم قلبم ایستاده...فکر میکنم با طناب پوسیده رفتم تو چاه...یه چاه عمیق وتاریک...بهم بگو که کارمون درسته...که واقعا یلدا مستحق چنین رفتاری از طرف توئه...خواهش میکنم فقط بهم نگو به تو مربوط نیست که بخدا هست...همونقدر که به تو مربوطه به منم که الان روبه روت توی این مکان ایستاده هم مربوط میشه...راحتم کن نیما...بخداوندی خدا قسم اگه بی دلیل منو آوردی اینجا که فقط قلب یه دختر معصوم رو بشکونم میرم وهمه چیز رو بهش میگم...
نفس کم آوردم...اشکهای لعنتی اصلا قصد بند اومدن نداشتن...دوباره نفس عمیق کشیدم...نیما با نگرانی نگام کرد وقتی حال خرابم رو دید به سرعت در آغوشم گرفت،صداش مثه لالایی توی گوشم پیچید...اینبار نزدیکی به نیما برخلاف دفعه های پیش تنها بهم آرمش داد...طعم آرامشی که توی این 4سال فراموش کرده بودم...آغوش پر مهر مادرم و بازوهای حمایتگر پدرم توی ذهنم تداعی شد:
-مهسا...آروم باش دختر...باشه میگم همه چیز رو میگم اما قول بده تا آخر بازی کنارم بمونی...باور کن ناراحتی یلدا ارزش یه قطره اشکهای تورونداره...هراتفاقی که واسش میفته مقصر فقط وفقط خودشه...
منواز خودش جدا کرد و روی صندلی کنار استخر نشوند،روبه روم روی زانوهاش نشست ودستامو توی دستاش گرفت...نگاهش مهربون بود،مهربونی که هیچوقت ازش ندیدم...شروع کرد به گفتن:
-یلدا دختر خوبی نیست مهسا که اگه یه درصد به پاک بودنش شک داشتم امروز اینطور تحقیرش نمیکردم...آره ما باهم بزرگ شدیم اما منم سنم کم بود وتوی غرورم غرق بودم...یلدا همسن پریسا خواهرم بود...منم ازش بدم نمی اومد چون نمیشناختمش...پیش ما دختر سربزیر واروم بود...زیبا مثه فرشته ها...منم جذبش شدم...اما اولین جرقه تنفرم وقتی زده شد که یلدا رو با بهترین دوست دوران جوونیم دیدم...21سالم بود...شهیاد دوست صمیمی و فابم بود...رفت وآمد زیاد داشتیم...توهمین رفت وآمدها یلدا هم با شهیاد آشناشد...هرجا میرفتیم اکیپ 4نفرمون به راه بود...کوه...بازار...رستوران...سینما...همه چیز...همه جا...یلدا بهم ابراز عشق میکرد...خب منم جوون بودم ومث خودش رفتار میکردم...شهیادم میدونست ولی یلدا زیبابود...هرکسی میدیدش دست میذاشت روش...موردتوجه همه بود...بیرون که میرفتیم کم کم 10،20تا شماره بهش میدادن...یلدا همشون رو میگرفت وقتی بهش میگفتم چرامیگیری میگفت میگیرم که سه پیچ نشن ودنبالمون نیان اما من فقط تو رو دوست دارم....منم باور میکردم...همانطور که تو امروز مسخ چشمای یلدا شدی واونو معصوم تصور کردی من که یه پسر بودم چی باید میگفتم...اونروزو یادمه...منوپریسا رفته بودیم بازارچه تا برای کاردستی دبیرستانش وسایل بخریم...هیچکس خونه ما نبود...یلدا تماس گرفت وگفت تنهاست...منم بهش گفتم بره خونه ما تا ماهم بیایم...هنوز نیم ساعت از رفتنمون نگذشته بود که پریسا دوستش رو توخیابون دید وبهش گفت که معلم کاردستی رو لغو کرده...ماهم خوشحال برگشتیم خونه...کلید انداختم واز پریسا خواستم سر صدا نکنه تا کمی یلدا رو بترسونیم...باور کن روزی صدبار خدا رو شکر میکنم اون لحظه ما زود اومدیم خونه ویلدا رو دیدیم که اگه نمیدیدم شاید الان یلدا زندگیمو با رفتاراش وکارهایی که بعدا به گوشم میرسید داغون میکرد...
صورت نیما با یاداوری خاطراتش جمع شد،میدونستم مرورشون براش سخته و میتونستم حدس بزنم چی دیده اما دوست داشتم خودش برام تعریف کنه وقتی چشمای منتظرم رو دید ادامه داد:
-صدای خنده های ریز شهیاد و یلدا رو تو اتاق خواب بابا ومامانم شنیدیم...کمی لای در رو باز کردم اما دیدن اونا با هم روی تخت با بدن نیمه برهنه که از هم کام میگرفتن حالم رو بهم زد...مغزم بهم فرمان داد،سریع پریسای بیچاره رو از در دور کردم وبا هم به بیرون خونه رفتیم...قسمش دادم به جون خودم که هرچی دیده رو فراموش کنه...پریسا هم قبول کرد ومنم زنگ خونه رو زدم...طول کشید تا در باز بشه وشهیاد اولین کسی بود که پشت در با لبخندی که از اون روز شد کاب*و*س شبهام،دیدم...اونروز هم من وهم پریسا لام تا کام حرف نزدیم اما سردی هر دومون از فردای اونروز شروع شد...با یه بهونه ای دوستی با شهیاد رو به هم زدم و یلدایی که آمارشو هر روز با یه پسر بدستم میرسید از زندگیم حذف کردم...حالا خودت قضاوت کن تو حسی که یلدا بهم داره رو میذاری عشق و دوست داشتن؟؟؟...بنظرت میتونم تو چشم دختر دوست پدرم نگاه کنم وبگم من آمارتو دارم خانوم؟؟...که از اول میشناختمت؟...یلدا خیلی وقته از زندگی من رفته...اما من امشب نه تنها برای دور کردنش که به اندازه کافی دور هست،برای احساسی که بهش داشتم و خیانت دیدم اینجام...باید حسی رو که من داشتم رو روزی که با شهیاد دیدمش تجربه کنه...حالا چی؟هنوزم بنظرت یلدا یه فرشته اس؟
نمی تونستم حرفی بزنم،حق کاملا با نیما بود...قلبم برای لحن محزون صداش درد گرفت،نگاه مهربونش اشکای چشامو بند آورد...دستش که هنوز توی دستم بود رو فشردم...تصمیم سختی بود...درسته که یلدا راهش از اول کج بود ولی کار نیما هم اشتباهه...شکستن دل یه انسان هیچوقت درست نبوده ونیست...من نمی تونستم به این همه احساسی که یلدا به نیما داره پشت کنم...مطمئنم که اون اگه راهش درست نیست ولی دوست داشتنش واقعیه...خوب و بد کنار هم نمی ایستن وبا هم جمع نمیشن اما توی 23سال از عمرم فهمیدم هیچ چیز توی این دنیا غیرممکن نیست و زشتی وزیبایی توی وجود همه هست...صدای نیما منو به خودم آورد:
-به بازیمون ادامه میدی مهسا؟
قاطعانه گفتم:

@romangram_com