#مهسا_پارت_57
ویلای بزرگی نبود ولی معماری زیبایی داشت...نصف بیشتر ویلا از شیشه پوشیده شده بود...انگار اصلا دیوار نداشت...پنجره ای سرتاسری که زیر پرده های کرم رنگ پنهانه...ولی اصلا به پای عمارت سفید رنگ نیما نمی رسید...اون یه ابهتی خاصی داشت ودل آدم از دیدنش به وجد می اومد...نگاهی به نیما انداختم،جدی وخشک قدم بر میداشت...کت وشلوار مشکی ویکدست همراه با پیراهن سفید وپاپیونی که به یقه اش بسته بود تم امشبش بود...دستمال قرمز رنگی هم توی جیب کتش گذاشته...از اینکه می خواست با من ست باشه توی دلم جشنی بر پا شد...بازوشو محکم فشار دادم که متوجه شد وزیر چشمی نگاهی بهم انداخت...باورش برام سخته اما با وجود این کفشهای 10سانتی که بزحمت باهاشون راه می رفتم تونسته بودم خودم رو به گردنش برسونم و راحتتر ببینمش...انگار استرس رو تو چشمام دید وبا لبخند نادری که روی لباش افتاد بهم فهموند تا وقتی من هستم مشکلی پیش نمیاد... لبخند زیباشو با لبخند آرومی جواب دادم که نگاش روی لبهام میخ شد کمی به سمتم خم شد وتو گوشم گفت:
-یکم رژ لبتو پاک کن...نمی خواد زیاد تو دید باشی...
با هرم داغ نفسش که روی گوش وگردنم می خورد از خود بی خود شدم وغیر ارادی با انگشت اشاره ام کمی بر روی لبم کشیدم...سرم رو پایین انداختم تا متوجه گونه های قرمز از شرمم نشه...فکر نمی کردم راه رفتن کنار نیما اینقد برام سخت باشه...احساس می کردم این من نیستم که راه میرم در واقع نیما منو دنبال خودش می کشوند...
بالاخره با هم وارد ویلا شدیم...صدای آهنگ ملایمی از توی سالن می اومد...خدمتکار مردی که لباس یکدست سفیدی پوشیده بود به من اشاره کرد تا به سمت اتاقی برم ولباسهامو عوض کنم...نیما دوباره به سمتم خم شد وگفت:
-من اینجا منتظرم زود بیا...
با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو رفت...منم همراهش طوطی وار حرکت می کردم...برعکس عمارت،اینجا زیاد اشیای قیمتی نداشت و در حد دکوراسیون های مدرن خشک ورسمی بود...خدمتکار کنار دری ایستاد واونو باز کرد:
-بفرمایید خانم...راحت باشید...
-ممنون...
-کمکی از دستم بر میاد،لیدی؟
-نه زحمت کشیدید،میتونید برید...
با رفتن خدمتکار خودمو توی اتاق انداختم وپشت به در تکیه دادم...
-وای نفسم برید از بس لفظ قلم حرف زدم...بیچاره نمیدونه منم یه خدمتکارمثل خودشم...لیدی؟؟؟....اوووووه کی میره این همه راهو...
اصلا به اتاق توجهی نکردم ومشغول درآوردن مانتو وشلوار شدم...جلوی آینه ایستادم وموهامو مرتب کردم...با زبون چند بار روی رژلب کشیدم تا کمی کمرنگ بشه...نفس عمیقی کشیدم وبه سمت در براه افتادم...
نیما رو گوشه سالن دیدم...فیگورت تو قلبم...فداش بشم عجب استایلی داره...هر دو دستش رو به زیر کت وداخل جیبهاش گذاشته بود وبه تابلویی نگاه میکرد...آروم بهش نزدیک شدم وصداش کردم:
آقا نیما...-
برگشت وبه صورتم نگاهی انداخت...از چشمام شروع کرد وتمام لباسمو رو از نظرش گذروند...سرش رو به نشونه تایید چندبار بالا وپایین برد...از اینکه مورد تحسینش بودم کلی ذوق کردم...بهم نزدیک شد طوری که فقط لباسمون مرز بینمون بود...با تعجب سرم رو بالا گرفتم و توی چشماش که حالا برق خاصی داشت میخ شدم...سرش رو پایین آورد وکنار گوش و زیر گردنم نفس کشید...برای لحظه ای از موقعیتی که توش بودم سرد شدم اما با برخورد نفسهای داغش کم کم گرما به بدنم برگشت،صداشو شنیدم:
-نیما...امشب فقط بهم بگو نیما...
@romangram_com