#مهسا_پارت_49
-نگفتم به چیزی احتیاج داری...بلند شو وقت کمه...باید آرایشگاه هم بری...
دیگه علناً شاخ درآوردم...پس قبول کرده بود...عمرا ًبرم...این پیش خودش چی فکر کرده:
-اما آقا تا بهم نگید واسی چی باید باهاتون بیام از جام تکون نمی خورم...آخه چی شده؟
-دارم بهت دستور میدم...توخدمتکار منی وهرچی میگم باید بگی چشم...
یعنی نمی تونی خواهش کنی بهت کمک کنم...بشین تا باهات بیام...مهسا نیستم اگه پامو از این در بیرون بذارم...
-آقا منوببخشید ولی نمی تونم قبول کنم...
***
-بیا تو...
همراه نیما به داخل مغازه شیکی که دکوراسیون مشکی قرمزی داشت وارد شدم...از بالا تا پایین مغازه پرشده بوداز لباسهای مجلسی...قبلا همراه ستایش برای خرید لباس جشن رفته بودم ولی این لباسا کجا ولباسای ستایش کجا...راست میگن هرکه بامش بیش برفش بیشتر مثال آقا نیما بود...پولداره دیگه...بهترینا رو می خره...نیما رو به فروشنده خانومی که با دیدنمون لبهای خوش فرمش تا بنا گوش کش اومده بودن،گفت:
-سلام خانم صباحی...وقت بخیر...
جونم خانم صباحی...پس زیاد اینجا می اومد...چه میشناسن همو...نگا تو رو خدا...چی بهت گفت که انقد سرخ شدی یابو...زنیکه منگل...
-سلام آقای سلحشور...خوش اومدین...وقت شما هم بخیر...امرتون؟
نهههههه...این با این قیافه لاغرش صدایی به این کلفتی داره...تو دلم کلی بهش خندیدم...
بی زحمت جدیدترین لباساتون رو برای این خانوم بیارین...-
زن اول با تعجب بعد با حسرت نگاهی بهم انداخت...انگار بهش گفتن سلحشور زن گرفته تو کجای کاری...نچ نچ نچ...آبروی هرچی دختره رو بردن...خانم جان همچین مالی هم نیست واسه خودت...وای زبونم لال...نیما فقط...فقط...زبونم نچرخید...یعنی نیما سهم چه دختری میشد...یادصبح افتادم وقتی توی حیاط نشسته بود وازم می خواست باهاش برم خرید...وقتی بهش گفتم قبول نمی کنم که باهاتون بیام همچین از روی صندلی پرید واومد سمتم کهبه غلط کردن افتادم...انگشت اشارشو به سمتم گرفته بود وداد زد که چرا رو حرف من حرف میزنی؟...چنان پریدم تو هوا که تا عمر دارم همونجا قسم خوردم دیگه عصبانیش نکنم...خوشم میاد حرف زور تنها مزه ی توی دهنمه...مثل آب باید بخورمش واز تلخ بودنش دم نزنم...حالا من اینجا بودم،روبه روی دختری به نام خانم صالحی...
مشغول دید زدن لباسها بودم که صباحی جون روبه من گفت:
-سایزتون چنده؟
@romangram_com