#مهسا_پارت_47

-خواهش میکنم...نظر لطفتونه...نوش جان...
شایان فنجون قهوه ای برداشت...وکمی به سمتم خم شد...
-میگم این کیکای خوشمزه رو از کجا سفارش دادین؟...
می دونستم می خواد مزه بریزه ونیما بهش گفته این کیکا خونگی هستن ولی خب نمیشد بهش بگم برو رد کارت موزمار...
-کیکا خونگی هستن...
شایان با تعجب ساختگی نگاهی به نیما انداخت که محو مکالمه ما بود :
-راست میگه نیما؟...از کی تا حالا آشپزی میکنی؟
با تجسم قیافه نیما با کلاه وپیشبند آشپزی لبخندی روی لبام نشست ولی با دیدن اخمای همیشگی نیما از ترس سرم رو پایین انداختم وسینی قهوه رو روبروش قراردادم،صدای نیما توجه ام را جلب کرد:
-مزه نریز شایان...فریماه خانوم درست کردن...
شایان-فریماه کیه؟...آشپزتونه؟...
چقد خنگ بود...اگه آشپز داشتیم من بیچاره باید ناهار درست میکردم؟...نیما راست میگه بالا خونه نداره...اوسکوله واسه خودش...
-منظورم خانومیه که جلوت ایستاده...
شایان-نهههههه...
باز شدن دهن شایان برای گفتن نه اینقدر خنده دار بود که صدای خنده همه رو درآورد...یکی از دخترها که کنارش نشسته بود لپشو محکم کشید وگفت:
-مستانه فدات بشه...تو چقد بامزه ای؟...
شایان-نکن مستانه...صدبار گفتن عادت لپ کشیدنتو ترک کن...بابا پوست صورتم کش اومد...فردا پس فردا میخوام زن بگیرم نمیگن چرا صورتت این شکلیه...اونوقت می فهمن دست خورده ام...
همین حرفش کافی بود تا دوباره همه رو به خنده بندازه...اما شایان با تعجب بهشون نگاه میکرد واصلا حرفش رو خنده دار ندید...خدایا این دیگه کیه...

@romangram_com